X
تبلیغات
ترنم
 


 

قرار است در پرداخت یارانۀ نقدی به مردم تجدید نظر بشود. دربارۀ یارانه‌ها تأملاتی داشته‌ام که مهم ترین‌شان از این قرار است:

1- پرداخت یارانه نقدی برای دولت، چندان خوشایند نیست زیرا در برابر پولی که پرداخت می‌شود هیچ کار یا خدمات یا کالایی از طرف دریافت کنندۀ پول ارائه نمی‌شود و به تعبیر عامیانه این کار نوعی پول مفت دادن است.

2- اگر نیک بنگریم این نوع پول دادن؛ یعنی پول دادن به کسانی که هیچ کار یا خدمات یا کالایی ارائه نمی‌کنند، ( به عبارتی همان پول مفت دادن) منحصر به پرداخت یارانۀ نقدی نیست و بسیاری از پرداخت‌های بدون منطق اقتصادی در دستگاه های وابسته به بودجۀ عمومی رایج است که می‌توان در آنها تجدید نظر کرد. بسیارند کسانی که نوع کار یا میزان تخصص و کارآمدی‌شان و یا حتی ساعات حضورشان در محل کار، بسیار کم ارزش تر از مبالغ دریافتی‌شان است.

3- براساس برآوردهای علمی از جانب نهادهای متخصص، ادارۀ امور یک خانوادۀ معمولی با مبلغی که به عنوان حداقل دستمزد دریافتی تعیین شده ممکن است . این مبلغ کمتر از یک میلیون تومان در ماه است. بر این اساس می‌توان سقف حقوق دولتی را نیز تعریف کرد و مثلا حداکثر دریافتی را به اندازۀ ده برابر این مبلغ یعنی ده میلیون تومان در ماه مشخص کرد و تا رسیدن شرایط اقتصادی به وضعیت رونق کامل، پرداخت حقوق و مزایای دولتی بیش از این مبلغ متوقف شود.

4- همان گونه که در محاسبات درآمد خانوار، در فرم های ثبت نام هدفمندی یارانه ، مبنای محاسبۀ درآمد، مجموع درآمد تمام اعضای خانواده به اضافۀ درآمدهای دیگر( اجاره ملک، سود سهام، سود بانکی و...) است. برای تعیین میزان نیاز حقوق بگیران دولتی و به ویژه مدیران ارشد و صاحبان رتبه‌های بالای اداری، به مبلغ دریافتی ماهیانه، به همین شیوه عمل شود و در صورتی که مجموع درآمدهای ماهانۀ خانوار آنها از سقف تعیین شده( ده میلیون تومان) بیشتراست در پرداخت‌های دولتی به آنها تجدید نظر شود.

5- براساس محاسابت متخصصانی که شیوۀ جدید پرداخت یارانه را طراحی کرده‌اند، آخرین حد درآمد معمولی خانوار دومیلیون و پانصدهزار تومان درماه است و صاحبان درآمدهای بالاتر، مرفهینی هستند که نیازی به یارانه ندارند، یعنی مثلا یک خانوادۀ معمولی ایرانی با مجموع درآمد سه میلیون تومان در ماه، مرفه است و قادر به تأمین هزینه های خانواده است.

بر اساس این محاسبات که لابد علمی و منطقی و کارشناسانه است می‌توان نتیجه گرفت که همان سقف پیشنهادی در این یادداشت برای حقوق دولتی ( یعنی ده میلیون تومان ) بیش ازسه برابر وضعیت رفاه معمولی یک خانواده است و طبعا بسیار منطقی و موجه است که هیچ یک از مدیران ارشد با هر رتبه‌ای که دارند، نباید مجموع دریافتی شان در ماه بیش از مبلغ باشد.

6- اینک که مدیران اجرایی از تمام صاحبان اندیشه و اصحاب رسانه دعوت کرده‌اند که به هر شیوه، بی‌نیازان را از دریافت یارانه منصرف کنند، پیشنهاد می‌کنم که برای ترغیب مردم به انصراف از دریافت یارانه، مسئولان و مدیران بی نیاز به شکل داوطلبانه از دریافت حقوق ماهانه و یا دست کم بخشی از حقوق خود صرف نظر کنند. هم چنین از این پس،   انتشارداوطلبانۀ  فیش های حقوقی و فهرست اموال ودریافتی‌های افراد توسط خودشان مرسوم شود. این شیوه یکی از بهترین آزمون‌هاست برای سنجش صداقت افرادی که داعیۀ بی اعتنایی به جاذبه‌های مادی دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:27  توسط اسماعیل امینی  | 


 

چند سال پیش در روزگار رونق سفرهای استانی، تلویزیون گزارشی نشان داد که یکی از اعضای هیئت دولت در شهرستانی دور دست ، با کارمندان گفت و گوی رو در رو داشت. او پشت میزی نشسته بود و روی میز دسته های اسکناس بود. کارمندان می آمدند  و مشکلات شان را می گفتند و دسته ای اسکناس مرحمتی می گرفتند و می رفتند.

همین چند وقت پیش نیز یکی از مسئولان گفته بود که برای سامان دادن به وضع پوشش خانم ها ، دولت کار را از " جیره خور"های خود شروع کند. و مقصودش از جیره خور کسانی بودند که حقوق دولتی می گیرند.

در ادامه نیز پیشنهاد کرده بود که استادان ، نمرۀ دانشجویان را به شرطی بدهند که آنان پوشش مطلوب داشته باشند.

این نوع نگاه به رابطۀ مردم و حکومت ، ناشی از دو پیش فرض نادرست است؛ نخست این که کسانی که برای دستگاه های دولتی کار می کنند، کارشان به اندازۀ دستمزدی که می گیرند ارزش ندارد؛ یعنی آن چه دولت به عنوان دستمزد به کارکنان خود می دهد، بهای کار آنان نیست بلکه امتیاز و مرحمت است. بنابراین طبیعی است که توقع داشته باشد در برابر این امتیاز و مرحمت خاص، گیرندگان امتیاز، مطابق پسند حاکمان رفتار کنند، حرف بزنند و حتی مطابق میل آنان بیندیشند. هم چنان که حتی در مسایل علمی مانند نمره ای که دانشجو می گیرد، این حق او نیست بلکه امتیازی است که به او داده می شود و نیز در مواردی حساس تر مانند عضویت در هیئت علمی ، ارتقاء رتبۀ علمی و انتصاب در پست های مهم ،همۀ این ها بر اساس این نگاه نادرست، مرحمت نظام اداری است، و نه ارج نهادن به شایستگی افراد.

پیش فرض نادرست دیگر این است که ، سرمایه ها و امکاناتی که در اختیار حکومت است، متعلق به مدیران حکومتی است ؛ یعنی آنان نه به عنوان کارگزار و نمایندۀ مردم بلکه به عنوان صاحبان منابع ثروت و قدرت حق دارند که آن منابع تحت اختیار خود را مطابق میل خود تقسیم کنند و از این امکان برای جهت دادن رفتار گیرندگان امتیاز استفاده کنند.

در چنین تصوری از رابطۀ مردم و حاکمان، مدیر دولتی دیگر در جایگاه مسئولیت نیست ، بلکه در جایگاه صاحب امتیاز و تقسیم کنندۀ امتیازات و موقعیت هاست؛ بنابراین به جای پاسخگویی به صاحبان اصلی قدرت و امتیازات ( یعنی مردم) از مردم توقع دارد که در برابر او پاسخگوی رفتار و گفتار خود باشند تا جیرۀ آنان از امتیازات قطع نشود.

صاحبان چنین دیدگاهی، وقتی مدیر دستگاهی می شوند که با اصحاب اندیشه و هنر سر و کار دارد بر این گمانند که هنرمندان نیز، در برابر امتیازاتی که از نهادهای حکومتی می گیرند ، باید اندیشه و رفتار و آثار خود را با پسندها و دستورها و بخشنامه های آنان هماهنگ کنند.

 در حوزۀ شعر که این روزها شاهد مجادلاتی ناخوشایند است، نشانه هایی از آن ذهنیت نادرست دیده می شود. به گمان کسانی که دربارۀ ارتباط شاعر و نهادهای حکومتی چنان تصوراتی دارند، وقتی شاعر برندۀ جایزه ای می شود، آن جایزه نه براساس ارجمندی شعرش به او داده می شود چندان که حق او باشد بلکه امتیازی است که مسئول حکومتی به او می دهد تا او را مرهون خود سازد.

و بر همین قیاس ، حق الزحمۀ داوری، حق التألیف کتاب، حق التدریس جلسات ادبی، هزینۀ برگزاری محافل شعر، هیچ یک از این ها دستمزد و حق شاعر نیست، مرحمت کارگزار حکومتی است . پس این شاعر نیست که صاحب حق است، بلکه آن تقسیم کنندۀ امتیازات است که حق دارد . او حق دارد که از شاعر بخواهد تا مطابق پسند و دستورو بخشنامه شعر بگوید، حرف بزند و حتی بیندیشد. بنابراین  شاعر براساس آن چه دریافته است ( اعم از دستمزد و جایزه و حق التالیف) باید خود را مدیون آن تقسیم کنندگان امتیاز بداند و به موقع پاسخ گوی ایشان باشد.

با چنین ذهنیتی است که برخی شاعران می کوشند با نزدیک شدن به محافل قدرت ( یعنی تقسیم کنندگان امتیازات)  در هنگام تقسیم منابع ، سهمیۀ مورد نیاز شاعران را دریافت کنند.  این تکاپو در هنگام جا به جایی کارگزاران حکومت ( مثلا زمان انتخابات) شدیدتر می شود و هر کس که با گروه برندۀ انتخابات همراه شده باشد، کامروا می شود. بنابراین ناگزیر است که اندیشه و آثار و گفتار خود را در قالب های پیش ساختۀ جناح های سیاسی بریزد تا در برابر امتیازاتی که می گیرد ، ادای دین کند.

این گروه از شاعران ( از هر جناح سیاسی که باشند) به تدریج ، خود به تقسیم کنندگان امتیازات تبدیل می شوند، زیرا واسطه های دریافت امتیاز و منابع از بالا و توزیع آن در سطوح پایین هستند چنان که یکی از ایشان گفته بود : من و آقای فلانی بابای شاعران هستیم و توضیح داده بود که در قدیم ، شاعرانی بودند که کارشان رسیدگی به احوال و معیشت شاعران دیگر بود که به آنان " بابا" می گفتند.

در مناسبات صحیح دستگاه های حکومتی با مردم و از جمله با شاعران، این مردم هستند که صاحب حق هستند. و مدیران حکومتی مسئول و موظفند که  به ایفای حق آنان اهتمام کنند.

نهادهای فرهنگی موظفند که امکانات خلق و انتشار آثار شاعران را فراهم کنند، موظفند که از برگزاری جلسات و جشنواره های ادبی حمایت کنند ( نه آن که خود برگزار کننده  و سیاست گزار و جهت دهنده باشند) موظفند که در ازای کار علمی و هنری صاحبان اندیشه به آنان دستمزد بپردازند ، موظفند که برای هنرمندان تأثیرگذار( و البته برای تمام مردم)  شرایط مساعد معیشتی و رفاهی فراهم کنند.

این همه و بیش از این ها ، وظیفۀ نهادهای حکومتی است . آن ها ولی نعمت شاعران ( و سایر اقشار مردم ) نیستند که ناظر رفتار ایشان باشند بلکه در موضع مسئولیت قرار دارند و مردم و صاحبان اندیشه اند که حق دارند بر رفتار آنان نظارت کنند.

یک شیوۀ نادرست دیگر این است که هر کسی با هر میزان صلاحیت ، در تریبون ها و رسانه ها ، فریاد برمی آورد که :فلان تشکل ، چند میلیارد گرفته و کاری نکرده است!

 باید بیاید و گزارش بدهد که این پول ها را چه کرده است؟

این شیوۀ هیاهو و جنجال ، مبتنی بر این پیش فرض نادرست است که اغلب کارگزاران و نهادهای حکومتی ، ناسالم و یا دست کم ناوارد هستند که نمی دانند منابع خود را چگونه باید هزینه کنند و چگونه از دریافت کنندگان بودجه ها گزارش بخواهند.

حتی گویا در تلقی این جماعت هیاهویی، دستگاه های نظارتی و قضایی نیز صلاحیت و توان لازم را برای نظارت بر کارکرد نهادهای مالی ندارند بنابراین بهترین جا برای تفهیم اتهام و حتی اعلام جرم علیه دیگران ( از جمله علیه شخصیت های شناخته شده ) تریبون ها و رسانه های عمومی است .

انواع افشاگری ها و نامیدن افراد با عنوان های برساخته و محاکمه های یک سویه و فضا سازی های رسانه ای ، حاصل  نگاه بدبینانه و ناروای اهل هیاهو به نهادهای قانونی و رسمی کشور است که اگر چه غالبا با اقبال رسانه ها و مخاطبان پر شمار مواجه می شود ، اما روشن است که خاستگاه آن دل بستگی به حقیقت نیست بلکه سر سپردگی به نفسانیت است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 17:34  توسط اسماعیل امینی  | 

 

ارزیابی شما از جريان شعر جوان کشور چيست؟ به نظرتان نقد در چند سال اخير چقدر به این جریان کمک کرده است؟

وقتي مي گوييم «شعر جوان» من آن قسمت جدي‌تر شعر جوان را می‌گويم. براي اينکه به هرحال در همۀ حوزه‌هاي ديگر هم همين طوري است. مثلاً وقتي می‌گوييم دانشجو، ممکن است يک ميليون نفر کارت دانشجويي داشته باشند و دانشجو به شمار بیایند، اما شايد از میان آنها ده‌هزار نفر واقعا دانشجو باشند و بقيه به دلايل ديگري آمده باشند؛ اقتضائات زمانه و اجبار والدین و ... . در جلسات شعر هم همين طوري است؛ يعني خيلي‌ها به جلسۀ شعر می‌آيند يا خيلي‌ها حتي مجموعه شعر منتشر می‌کنند، اما وقتي می‌گوييم شعر جوان منظورم اینها نیستند؛ منظور بنده آنهايي هستند که واقعاً شاعر هستند و براي شعر آمده‌اند. به نظر من اینها اوضاع خيلي خوبي دارند. بچّه‌هاي کم سن و سالي که دارند کار می‌کنند پخته کار می‌کنند. ديگر آن مشکلاتي که بچه‌هاي نسل هاي قديم داشتند اين نسل ندارد

نکتۀ دوم اين است که آن هيجاناتي که آن سال‌ها سراغ بچه‌ها مي‌آمد خيلي ها را با خودش مي‌برد. الآن آن موج‌ها نيست؛ مثلاً شاملوزدگي، يک دوره‌اي فروغ‌زدگي، سپهري‌‌زدگي؛ حتي تبعيت از احمد عزيزي. نمي‌گويم که من اينها را در شعر قبول ندارم؛ نه، همه شاعران بزرگي هستند. اين الحمدلله نيست؛ يعني اين شاعر جوان با همۀ تجربه‌هايي که بزرگان گذشتۀ ما دارند آشناست و در شعرش هم کمابیش هست؛ يا تجربه‌ها را پذيرفته يا از آنها هم رد شده و کارهایشان پخته شده است. قبلاً این طور نبود؛ گاهی می‌شد که يکدفعه کلّ شعر جوان رنگ محمدسعيد ميرزايي را مي‌گرفت. محمدسعيد ميرزايي براي يک نفر خوب است، براي يک مجموعه شعر خوب است، براي يک جريان خوب نيست. الآن اين طوري نيست. با اينکه گاهي شاعران خوبي مثل فاضل نظري ظهور مي‌کنند، خوشبختانه اين طور نيست که در مجموعه شعرهايي که منتشر مي‌شود فاضل‌زدگي داشته باشيم. اينکه اينطوري تأثير نمي‌گيرند و کار خودشان را انجام مي‌دهند، خيلي خوب است

 

یعنی به اين نتيجه رسيده‌اند که بايد برداشت خاص و نوع خاص خودشان را از شعر براي ادامه دادن اين راه انتخاب کنند.

يعني یک حالت تعادلي پيدا شده که خوب است؛ مثلاً قبلاً بچه‌هايي که مثنوي مي‌گفتند، همه زير پرچم استاد معلم بودند. الآن نه، الآن هر کس کار خودش را دارد انجام مي‌دهد. اين خيلي خوب است. الآن ديگر هيجانات فروکش کرده است و کار دارد به اعتدال و پختگي ادامه پيدا مي‌کند. در‌حالي‌که ظاهراً شعر جوان نبايد خيلي اعتدال هم داشته باشد، اما نوعی اعتدال دارد که خيلي خوب است. وقتي شعر جوان را مي‌خوانيم واقعاً فکر مي‌کنيم شاعر بسيار پرتجربه‌اي است. اين لذت مي دهد؛ چون کسي که در جواني‌اش مي‌تواند يک چنين شعري بگويد، معلوم است در آينده که تجربه‌هايش بيشتر بشود شاعر شاخصي خواهد شد.

 

مي‌توانيد از جوان‌هايي که کارشان خوب بوده است چند نفر را مثال بزنيد؟

اگر بگوييم خوب نيست؛ یعنی براي خودشان مفید و خوب نيست.

 

در حوزۀ نقد چه؟ يعني نقد چقدر به اين رشد و پختگی کمک کرده است؟

اين مقدار کاري که مي‌شود خيلي نقد نيست. اين چيزي که در محافل هست نقد نيست، شايد بتوان آن را «بررسي شعر» ناميد، ولي اينکه عده‌اي از بزرگ‌ترها وقتشان را گذاشتند براي اين کار، خيلي خوب شد؛ براي اينکه تجربه‌هايشان را منتقل کردند و اهميت دادند. اين خيلي مهم است. خيلي از بزرگان ما شعرِ بچه‌هاي جوان را جدّي گرفتند و با آنها کار کردند؛ مثلاً براي مجموعه شعرهايشان نقد نوشتند. اين ارتباط واقعاً نزديک نبود؛ يعني هم به دلايل ارتباطي و هم به خاطر فضايي که وجود داشت. براي نسل ما فقط ديدن شاعران بزرگ آرزو بود، فقط ديدن؛ نه اينکه برايشان شعر بخوانيم يا چيزي ياد بگيريم؛ فقط ديدن. مثلاً من يکبار از کنار اخوان رد شدم. هميشه افتخار بزرگ من اين بود که از کنارش رد شده‌ام! الآن اينطوري نيست. الآن که ارتباط‌ها اين‌قدر نزديک شده خيلي خوب است، بچه‌ها بزرگترها چيزي ياد مي‌گيرند و تجربه‌‌ها منتقل مي‌شود. اين روي پختگي شعر تأثير دارد و باعث مي‌شود چيزي را که نسل قبل تجربه کرده و از آن ضرر دیده است، اين نسل انجام ندهد؛ يعني از آزمون و خطا سريع رد مي‌شوند و کار خودشان را مي‌کنند.

 

ممکن است در حوزۀ نقد نوشتاري و مکتوب، کارهاي شاخصی که انجام‌شده يا احتمالاً جلسه‌اي که احساس مي‌کنيد در حوزۀ نقد خوب کار کرده است را به ما معرفي کنيد؟

کتاب‌هاي خوب که زياد است؛ فقط من نمي‌توانم توصيه بکنم، اما شکر خدا کتاب‌هاي خوب هست و البته کتاب و جلسات بد هم کم نيست. هر طرف را که بگيريم هم، دلخوري ايجاد مي‌شود. منتها بعضي چيزها هستند که من اسم آنها را گذاشته‌ام «حرف‌هاي محفلي» و در يک يادداشت هم به بخشي از آن اشاره کرده‌ام. افواهي است؛ حرف‌ها بر مبنای سواد آکادميک و معتبر نيست؛ مثلاً اينکه «شعر حتماً بايد به زبان امروز باشد». اين يک حرف افواهي است و اصلاً درست هم نيست. اصلاً «بايد»ی در شعر نيست. شعر به هر زباني مي‌تواند باشد. فقط باید زيبا باشد و نظام خودش را داشته باشد. يا «فلان کلمه قديمي است، فلان کلمه جديد است». اصلاً اينطوري نيست. شاعران بزرگ نشان داده‌اند که کلمات مهجور و ازيادرفته را مي‌توانند طوری در شعرشان استفاده بکنند که زنده بشود. اين از حرف‌هايي بود که امروز زياد در شعر رايج است؛ مثلاً من تازگي‌ها از يکي از منتقدها چیزی شنيدم و ديدم چند تا از استادان هم تأييد کردند، که من خنده‌ام گرفت. شاعر جواني يک شعر خواند که در شعرش ترکيبِ «آسمان آبي» داشت. مي‌گفتند: «کلمۀ آبي حشو است براي آسمان. آسمان مگر مي‌تواند رنگ ديگري هم باشد؟»؛ يعني چي؟! اگر مثلاً ما بگوييم «خورشيد تابان»، «تابان» براي خورشيد حشو است؟ اينطور چيزهاي افواهي که از اين دهان به آن دهان منتقل مي‌شود و بيخودي در محافل هست، به جوانان لطمه مي‌زند و بسيار وقت آنها را تلف مي‌کند يا «اگر ضمير متصل با ضمير منفصل بيايد، يکي از آنها حشو است»، يا اگر بگوييد: «من خوابم» «من» حشو است، درحالي‌که مشکل اصلي اين بحث‌ها نيست. خيلي چيزهاي ديگر هست. مثلاً «شعر خوب شعري است که نتوانيم سطرهايش را جابه‌جا بکنيم» که اصلاً حرف باطلي است. مي‌شود سطرهاي همۀ شعرهاي خوبِ گذشته تا به امروز را جابه‌جا کرد. من اين کار را يک بار کردم.

 

چطور؟ با شعر چه کسي؟

يک نفر مدعي بود، اما من به او عرض کردم مثل شعر چه کسي؟ گفت: مثل شعرهاي شاملو که يک سطرش را هم نمي‌شود جابه‌جا کرد. من اين کار را کردم. چهار تا سطر از دو، سه تا شعر مشهور شاملو را جابه‌جا کردم و رفتم خواندم. گفت: «ببين يک سطرش را نمي‌تواني جابه‌جا کني»، گفتم: من همين کار را کرده‌ام. اصل شعر اين است و اين هم تغيير‌کرده‌اش! تو متوجه شدي؟ تازه اين شعرهاي مشهورش هم بود!

يعني يک چيزهاي بيهوده‌ای که مال سواد افواهي است و بر اساس مطالعۀ علمی مطرح نمی‌شود. شما وقتي مي‌گويي «ساختارشکني» بايد بروي بخواني تا بفهمي اين چه بوده و حالا در محافل ادبي به چه تبديل شده؛ يک چيز کاريکاتوري و خنده‌داري شده است، يا مثلاً «چندصدايي»  ــ که به لحاظ تئوريک حرف بزرگ و مهمي هم بوده است و البته خيلي هم ربطي به شعر ندارد و مال رمان است ــ اما همين را در جلسات شعر ببينيد که به چه تبديل شده است. يکي شعر مي‌خواند انگار دارد تئاتر اجرا مي‌کند! صداي پيرزن درمي‌آورد، صداي بچه درمي‌آورد و مثلاً صداي پارس کردن سگ را در مي‌آورد. بعد مي‌گويند اين شعر چندصدايي است. اینها بدون مطالعه در محافل به اين شکل درمی‌آیند؛ چون اين شاعر فقط اسم چندصدايي را مي‌شنود؛ حوصلۀ اين را ندارد که يک کتاب چهارصدصفحه‌اي را بخواند تا ببيند چندصدايي چيست؟ حرف حسابي را نمي‌شود که خلاصه کرد. آن يک نظريه است، مباني دارد، تحليل دارد؛ بايد بروي چهارصد، پانصد صفحه بخواني تا آن را بفهمي. اين کارها لطمه مي‌زند. من يک چيز جالبي به شما بگويم. من يک بار يک مقاله نوشتم به اسم «نقد مدرن» و کساني را که نمي‌دانند نقد مدرن چيست مسخره کردم، شوخي کردم با آنها و به طنز سر به سرشان گذاشتم. نوشتم «ده اصل براي نقد مدرن» براي کساني که سواد آکادميک ندارند و سواد افواهي دارند. بعد اين را منتشر کردم. وقتي به يکي، دو تا از شهرستان‌ها رفتم، ديدم اين آقاياني که مدرن هستند گفتند آن مطلبي که نوشته بودي خيلي خوب بود. ما داريم آنها را سر کلاس‌ها درس مي‌دهيم. بي‌زحمت ادامه بده! فکر کردند واقعاً اينها اصول نقد مدرن است. نفهميدند که من آنها را مسخره کرده‌ام!  و آنها همين را به عنوان منبع گرفته و سر کلاس‌ها درس داده بودند.

 

اين سؤال من مربوط مي‌شود به همين بحث. ما چون در مشهد هستيم بيشتر اين را درک مي‌کنيم. مشهد از قدیم ذوق شعری و دانش ادبی را با هم داشته است. به نظر شما این دو به درستي به هم گره خورده‌اند يا نه و اصلاً این گره‌خوردگی چقدر برای شعر ما ضروری است؟

يعني مي خواهيد بگوييد که مجامع آکادميک ما با انجمن‌هاي شعري فاصله دارند؟

 

بله.

اينکه فاصله داشته باشند خيلي هم غيرطبيعي نيست. به‌هرحال آفرينش‌هاي شعري اين طوري است که همراه با رهايي، خلاقيت، جسارت و ... است. برخي از اين آفرينش‌ها ماندگار مي‌شوند و برخي بازتابي پيدا نمي‌کنند. خب معمولاً مجامع آکادميک آنهايي را که تثبيت‌شده باشند مي‌پذيرند و وارد متون مي‌کنند و تدريس مي‌نمایند. اين طبيعي است و در تمام دنيا هم همین هست، اما مسئلۀ ديگر اين است که دانشگاه‌‌هاي ما به ویژه در حوزۀ ادبيات خيلي روزگار معاصر را جدي نمي‌گيرند که درباره‌اش کار کنند، تحقيق کنند، پايان‌نامه کسي بشود و ... 

 

جديداً آقاي شفيعي کدکني هم مطلبي مشابه این را دربارۀ ادبيات امروز مطرح کرده‌اند که آقاي کاظمي هم يک جواب کوتاه به آن داده‌اند. جوابشان تقريباً شبيه به همين فرمايش شماست که استادان ما خيلي روي خوش به ادبيات معاصر نشان نمي‌دهند. اگر نشان بدهند شايد ديدشان خيلي تغییر کند.

البته من عرض کردم که اين مقدار طبيعي است که به کارهاي جديد با کمي ترديد نگاه کنند. بايد يک مقداري تثبيت بشود؛ يعني لازم است امتحانش را پس بدهد. قرار هم نيست که در محافل خلّاقِ شاعرانه بيايند بر اساس ضوابط آکادميک شعر بگويند که آنها بپسندند. اتفاقاً کار شاعران اين است که آنچه را تا حالا تثبيت شده و مدرسه‌اي است و سنتي است خراب کنند و بشکنند و کار جديد بکنند. خب منِ محققِ استادِ دانشگاه وقتي با معيارهاي علميِ مدرسه‌اي نگاه مي‌کنم و مي‌بينم که عده‌اي دارند معيارهاي من را خراب مي‌کنند و مي‌شکنند، به این جریان با ترديد نگاه مي‌کنم. از بين آن چيزهايي که مي‌شکنند حتماً چيزهاي جديدي درست خواهد شد که يک چيز خوب خلّاق، زيبا و تأثيرگذار درمي‌آيد و بعد از يک مدتي تثبيت مي‌شود. وقتي تثبيت شد من به عنوان يک معلم ادبيات ناگزيرم که او را هم وارد بحث و کتاب خودم بکنم؛ يعني آن حرف جديد بايد خودش را به دانشگاه تحميل کند. اين کاملاً طبيعي است، اما اين نکته هم هست که در دانشگاه مي‌شود علاوه بر برنامۀ درسي و در کنار فعاليت‌هاي جنبي، محافل شعري داشته باشيم، ارتباط شاعران و نسل خلّاق را با دانشگاه و دانشجو مرتبط بکنيم. اين کار را مي‌توانيم انجام بدهيم، اما نمي‌شود توقع داشت که اين دو يک گونه نگاه کنند؛ چون آن يکي روش علمي دارد و اين روش هنري. زبان علمي با زبان هنري فرق مي‌کند؛ دو تا زبان مختلف هستند. اين زبان معطوف به تعقّل است و تأليف؛ زبان هنري معطوف است به زيبايي و اينها. جنس اين دو با هم تفاوت دارد. حتي کسي مثل قيصر که در هر دو عرصه حضور داشته است جنس علمي و هنري‌اش با هم فرق دارند. نمي‌تواند با زبان شاعرانه تحليل علمي و منطقي بدهد.

 

اما به نظر می‌رسد بي‌توجهی صرف هم خوب نيست.

باز هم مي‌گويم که يک مقداري از اين قضيه طبيعي است. از آن طرف هم هست ديگر. در محافل شعري هم به تحقيقات علمي و پژوهش‌هاي دانشگاهي خيلي اعتنا نمي‌کنند! چون جنس اين دو با هم فرق دارد. اما اين را عرض مي‌کنم که در دانشگاه‌ها دوستان جوانمان فضاهاي اين طوري را درست کرده‌اند؛ محافل شعري و نقد، دعوت از شاعران و اينها. بله، شايد استاد دانشگاه خيلي هم خوشش نيايد و بگويد که «اينها چيست در برابر ادبيات تثبيت‌شدۀ کلاسيک؟! اينها چيست که داريد مي‌گوييد؟» ولي اين جريان هم بالأخره يک روز خودش را تحميل مي‌کند. همچنان که شعر اخوان و نيما و اينها را در کتاب‌هاي درسي وارد کردند و دارند در دانشگاه‌ها درس مي‌دهند. يک زماني خوششان نمي‌آمد، ولي الآن، نه؛ چنان‌که اختراعات هم همين طور هستند. کم کم خودشان را تحميل مي‌کنند.

 

من جسارتاً باز هم از شما درخواست دارم که اگر ممکن است چند کار شاخص را به جوانان و آنها که تازه وارد اين حوزه شده‌اند معرفي کنيد.

کتاب خوب زياد هست. مي‌ترسم يک چيزي را بگويم و يک چيز ديگر را يادم برود و آن وقت خوب نيست. من علاوه بر آن چيزهايي که در محافل هست و درست است توصيه مي‌کنم که دوستان کتاب‌هاي منابع نظري شعر را حتماً بخوانند. من چند روز پيش دربارۀ مدرنيسم صحبت کردم. يکي از دوستان که من را مي‌شناخت گفت: «تو که خيلي هم از انديشه‌هاي مدرن خوشت نمي‌آيد، پس چرا صحبت کردي؟»؛ گفتم: «اگر خوشم نمي‌آيد يعني نبايد بخوانم ببينم چيست؟ خب اگر بدم مي‌آيد، از چه چيزي بدم مي‌آيد؟ از چيزي که نمي‌شناسم بدم مي‌آيد؟ اينکه خيلي حرف جاهلانه‌اي است. نه، من هر چه کتاب دربارۀ اين موضوع ديده‌ام و جلوي چشمم بوده و در بازار بوده است را خوانده‌ام. چون خوانده‌ام و مي‌شناسم بدم مي‌آيد. بدون خواندن که اين حرف معنا ندارد». اين کار را ما بايد بکنيم؛ يعني از چيزهايي که خوشمان نمي‌آيد هم بايد بخوانيم. چنان‌که من شخصاً از انديشه‌هاي شاملو خوشم نمي‌آيد. اِبايي هم ندارم که بگويم. او هم از طرز تفکر و انديشۀ امثال ما خوشش نمي‌آمد و به صراحت هم اعلام مي‌کرد. من شيفتۀ شعر سعدي هستم و او متنفر بود، من شيفتۀ موسيقي سنتي بودم و او متنفر بود. از او خوشم نمي‌آيد، اما دربارۀ شاملو بيش از کساني که از او خوششان مي‌آيد کتاب خوانده‌ام و شعرهايش را نیز بسيار زياد خوانده‌ام و بسياري از شعرهايش را حفظ هستم و درس داده‌ام. اينکه خوشم مي‌آيد يا نه یک موضوع است و اينکه بايد بشناسم موضوع ديگر. من به دوستانم توصيه مي‌کنم که اگر مي‌خواهند شعر، حرف و انديشه‌شان عميق و ارزشمند باشد، از هر طرز تفکري که هستند غافل نشوند و به همين بحث‌هاي وبلاگي و کتاب‌ها اکتفا نکنند؛ منابع معتبر را بخوانند. با اين کار روش‌هاي جديد تحليل و مباحثه را ياد مي‌گيرند و از اين سطحي بودن ــ در حرف، شعر و تحليلشان ــ خلاص مي‌شوند.

 

به نظر شما واژگان و ترکيب‌ها و نوع چينش جملاتي که ما در شعرهايمان مي‌آوريم چقدر در ارتباط‌گيري مخاطب با شعر موثر است؟ مثلاً من يادم هست که شعر را با خواندن غزلي شروع کردم که خيلي راحت داشت با من حرف مي‌زد؛ واژه‌هايي که منِ بچه دبيرستاني با آنها هر روز ارتباط داشتم و آن واژه‌ها با من غريبه نبودند و اين باعث مي‌شد که من شعر را بفهمم و بسيار لذت ببرم. با يکي دو بار خواندن هم آن را حفظ کردم. فکر مي‌کنم اين توجه الآن در شاعران ما کم شده اس؛ چنان‌که مي‌بينيم مردم اقبال خوبي به شعر ندارند.

هر کسي وقتي شعر مي‌گويد خواه يا ناخواه يک جمعي را به عنوان مخاطب شعرش در نظر مي‌گيرد و با آنها حرف مي‌زند. وقتي مي‌خواهد با آنها حرف بزند، زبان آنها را هم انتخاب مي‌کند. اين عيبي ندارد اگر بخواهد قشر خاصي را در نظر بگيرد و بخواهد با آنها حرف بزند. من اين را براي شعر عيب نمي‌بينم؛ يعني به نظر من شاعر مي‌تواند بگويد که من براي کساني که اهل شعر و تحصيل‌کرده هستند مي‌خواهم بنويسم. مي‌خواهم آنها حرف من را بفهمند، با بقيه هم کار ندارم.

جالب اينجاست که خود شاعران و تحصيل‌کرده‌ها هم بيشتر به آن زبان که من عرض کردم متمايل هستند؛ هم بسيار ساده و صميمي است و هم بسيار موجز و زيبا. شعري است که پيچيدگي‌هايش حواس مخاطب را از شعر پرت نمي‌کند. این را همه دوست دارند؛ چه مخاطب خاص و چه عام.

 

حرف شما درست است، اما بعضي از حرف‌ها هم هستند که با اين زبان نمي‌شود گفت. مثلاً حرف از جنسي است که زبان خودش را مي‌خواهد

خب، اين عيبي ندارد. گونه‌هاي مختلف شعر است ديگر. شما نگاه کنيد زبان شعري استاد معلم را. ترانه هم دارد، اما آن زبان شکوهمند خراساني را هم دارد که جز خواص نمي‌فهمند چه گفته است

به نام حادثه پيش از سحر نماز کن امشب  

شراع در نفس باد شرطه باز کن امشب ... 

اما انصافاً دلمان مي‌آيد که اين را کنار بگذاريم و بگوييم فقط آنها باشند؟ نه؛ من که دلم نمي‌آيد. آن هم بخشي از زبان فارسي است؛ بخشي از شکوهمندي زبان فارسي است.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 12:14  توسط اسماعیل امینی  | 


همین الان ، در فضای مجازی این عبارت را جست و جو کنید ( در رثای دولت روحانی) و ببینید چند خبرگزاری وسایت اینترنتی با این عنوان ، شعری را که یکی از نمایندگان مجلس ، در جلسۀ رای اعتماد به وزیران دولت جدید خوانده است منتشر کرده اند.

لطفا به عبارت عنوان توجه کنید ، کلمۀ ( رثا) به معنای سوگواری و مرثیه خوانی است، اما آن شعر در ستایش دولت جدید است و اصلا قصد مرثیه خوانی ندارد.

با این حال از میان این همه خبرگزاری و این همه تحلیل گر سیاسی حتی یک نفر به این نکته توجه نکرده  و همگان همین عنوان نادرست را برای مطلب خود برگزیده اند.

حالا به همان سروده ای که نمایندۀ مجلس در ستایش دولت می خواند توجه کنید و ببینید چند بیت سالم و حتی چند جملۀ سالم و بدون اشکال معنایی و نحوی دارد؟

با این حال ، هنگام قرائت آن صدای تحسین حاضران در مجلس پس از هر جمله به گوش می رسد.

بر همین سیاق ، گاهی اهل سیاست و صاحبان مناصب جملاتی آهنگین و پر از لغزش در وزن و قافیه و نحو زبان فراهم می آورند و بر این گمان که شعر گفته اند در سخنرانی ها با افتخار تمام می خوانند ، بی آن که لحظه ای تردید کنند که آن چه سروده اند ممکن است کاستی هایی داشته باشد و بی آن که دربارۀ سروده شان با اهل سخن مشورت کنند یا اگر مشورت کردند نظرشان را بپذیرند.

بی توجهی به سلامت زبان فارسی در گفته ها و نوشته های سیاسی ، نشانگر آن است که برای اهل سیاست ، موضوع زبان فارسی اولویت چندانی ندارد ، به گونه ای که گاه یک عبارت نادرست و برساخته ، به سرعت در گفتار و نوشتار سیاسیون متداول می‌شود کلماتی مانند ( گاهاً ، خواهشاً ، ورود پیدا کردن ، حضور پیدا کردن،هر از چند گاهی، پیروزی غرور آفرین ،گفتمان به معنای سخن، بستۀ پیشنهادی ) و بسیاری از این قبیل ، چندان که گاه برخی از نوشته ها و سخنرانی های سیاسی ، مجموعه ای است از کلمات و عباراتی که معنای روشنی ندارد .

گویی فعالان عرصۀ سیاست و خبرگزاری ها و تحلیل گران سیاسی ، غیر از گفته ها و نوشته های اهل سیاست، متون دیگر را مطالعه نمی کنند و از همین رو ، دایرۀ واژگان آن ها محدود است و طبعا کاستی ها و لغزش های معنایی و نحوی و حتی املایی در نوشته های سیاسی به سرعت گسترش می یابد.

اما بخش دیگری از این بی اعتنایی به سلامت زبان و اهمیت شعرفارسی به عنوان ثروت ملی ، در آن جاست که اهل سیاست با این بضاعت اندک در شناخت زبان و شعر فارسی ، هم با اعتماد به نفس کامل مناصب مدیریت فرهنگی را می پذیرند و هم برای زبان و شعر و فرهنگ کشور، برنامه ریزی می کنند بی آن که با محدودۀ مسئولیت خویش آشنایی چندانی داشته باشند.

به انبوه کتاب ها و نشریاتی که با اعتبارات فرهنگی منتشر می شوند و رغبتی برای خواندن شان نیست نگاه کنید، به کنگره های متعدد شعر که محل ارائۀ شعارهای موزون و مقفاست  بنگرید، تا رهاورد تسلط اهل سیاست را بر حوزۀ فرهنگ دریابید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1392ساعت 10:53  توسط اسماعیل امینی  | 


 

در دوران نوجوانی ، علاقۀ زیادی به فوتبال داشتم و چند سالی در یکی از باشگاه های جنوب تهران، به کلاس فوتبال می رفتم.

در آن روزگار فرهنگستان زبان فارسی چند کلمۀ فارسی برای اصطلاحات فوتبال پیشنهاد کرده بود که اغلب اهالی فوتبال با انکار و تمسخر از آن یاد می کردند مثلا دروازه بان به جای گلر ، کمک داور به جای لاین کیپر، نیمه به جای هاف تایم ، دفاع به جای بک ، محوطۀ جریمه به جای محوطۀ پنالتی و از این قبیل.

اما اکنون پس از گذر سالیان می بینم که آن کلمات پیشنهادی ، متداول شده و بر سر زبان ها افتاده است و کلماتی مانند : گلر، لاین کیپر و هاف تایم رواج چندانی ندارد.

نظیر این اتفاق چند دهۀ قبل برای کلمات پیشنهادی در حوزۀ تحصیلات عالی ، روی داد و آن هنگامی بود که فرهنگستان زبان فارسی این کلمات را پیشنهاد کرد: به جای اونیورسیته بگوییم دانشگاه، به جای فاکولته بگوییم دانشکده ، به جای تز بگوییم پایان نامه و از این قبیل اصطلاحات.

در آن روزگار این کلمات پیشنهادی با انکار و تمسخر مواجه شد و حتی برخی استادان زبان فارسی ، به دانشگاه و دانشکده می خندیدند و معتقد بودند که اونیورسیته و فاکولته ، هیچ اشکالی ندارد.

در سال های اخیر نیز بسیار دیده ایم که هرگاه ، فرهنگستان زبان و یا ادیبان و نویسندگان ، کلمه ای معادل برای اصطلاحات بیگانه پیشنهاد می کنند ، عده ای بلافاصله کلمات پیشنهادی را دستمایۀ استهزاء قرار می دهند. چنان که مثلا وقتی کلمۀ " یارانه" به جای سوبسید ، پیشنهاد شد ، بسیار مورد تمسخر این جماعت قرار گرفت اما گذر زمان نشان داد که آن کلمۀ پیشنهادی به خوبی متداول شد و سوبسید را از میدان به در کرد.

سخن من بر سر این نیست که تمامی کلمات پیشنهادی فرهنگستان زبان فارسی و دیگران ، شیوا و رسا و منطبق با ذائقۀ اهل زبان است و قابلیت جایگزینی در زبان فارسی را دارد؛ بلکه نکتۀ اصلی این است که روش رویارویی با یک رخداد علمی و فرهنگی ، فقط انکار و استهزاء نیست.

فرهنگستان زبان و هر پیشنهاد دهندۀ دیگر، کلماتی را به اهل زبان عرضه می کنند، طبعا این پیشنهاد ممکن است که مورد نقد و ارزیابی متخصصان زبان و اهل قلم قرار گیرد اما جای این گونه مباحث تخصصی در رسانه های عمومی نیست و از آن مهم تر این که نقد علمی ، با تمسخر و استهزاء سنخیتی ندارد.

برای اطلاع آن جماعتی که به موضوع واژه گزینی به دیدۀ تمسخر و انکار می نگرند ، نمونه ای از کلمات پیشنهادی را که امروز در زبان فارسی متداول شده بازمی نویسم .

(دادگستری – عدلیه) ، (شهرداری – بلدیه) ، (فرودگاه – ایرپورت) ، (هواپیما – طیاره) ، (بزرگراه – اتوبان)،( کارگردان – رژیسور) ، (بازیگر- آرتیست) ، (تنظیم – آرانژمان )،(پرونده – دوسیه) ، ( راننده – شوفر) ، ( خودرو- اتومبیل)

یک نکتۀ جالب این است که ، کار معادل سازی و جایگزینی واژه ها ، فقط مختص فرهنگستان و یا اهل قلم نیست و بسیاری از کلمات را خود مردم و اصناف مختلف ساخته اند و به کار می برند کلماتی مانند : یخچال، انبردست، پیچ گوشتی ، سگدست ،دوربرگردان و بسیاری از این قبیل ، ابتکار فرهنگستان بزرگی است به نام مردم فارسی زبان که به حفظ شیوایی و هویت زبان خود اهمیت می دهند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 13:11  توسط اسماعیل امینی  | 


 

چند سال پیش وقتی که تیم ملی فوتبال به جام جهانی راه یافته بود، یکی از مراکز فرهنگی مدیریت ورزشی ، ترانه ای را به عنوان سرود رسمی ایران در جام جهانی تهیه کرد که به علت کاستی های فراوان  آن سرود در وزن و قافیه و غلط های بارز زبانی و معنایی ، بسیاری از اهل سخن زبان به انتقاد و اعتراض گشودند.

 مسئولانی که چنین اثر پر از کاستی را تهیه کرده بودند ، با خوشحالی و افتخار ، می گفتند که توانسته اند از ترانه سرایی که اغلب برای خوانندگان خارج از کشور کار می کند ، ترانه ای برای تیم ملی بگیرند و طبیعی است که باید دستمزدی گزاف به ایشان بپردازند.

این شیوه چندی است که در میان برخی مدیران فرهنگی رایج شده ، که بر سر جلب همکاری کسانی که دل شان برای آن سوی مرزها می تپد ، یا عمدۀ فعالیت و شهرت شان به خاطر تولید آثار نازل و مبتذل است ، باهم رقابت می کنند.

در نگاه این گونه مدیران، ایجاد جاذبه برای جلب نظر مخاطبان پرشمار ، تنها با تن دادن به ابتذال و استفاده از هیاهو و حاشیه های مربوط به فعالان بازار آثار نازل و سطحی میسر می شود.

هر یک از ایشان که بتواند نظر یکی از فعالان بازار آثار مبتذل و ضد فرهنگی را برای همکاری جلب کند ، تصور می کند که توفیق بزرگی نصیبش شده و با این ترفند، از شهرت و حواشی و غوغای آن بازار مکارۀ ابتذال به نفع دستگاه تحت مدیریت خود بهره برده است.

در این میان ، بازی شگفت و بی معنای ممنوعیت نام ها  و مجاز و غیرمجاز کردن آثار، نیز بیش از آن که برای کسی محدودیتی ایجاد کند، بخش از همان غوغای خبرسازی و حاشیه پردازی است که در نهایت ، نام های ممنوع را بر سر زبان ها می اندازد تا نرخ دستمزدها را بالا ببرد و برای دلالان دستگاه های فرهنگی مجالی فراخ تر ایجاد کند تا از ریزه های این خوان گسترده ، بهره ای ببرند.

فرهنگ و هنر دیرسال ایران، آن قدر پربرگ و بار است و آن قدر گنجینه های ناشناخته دارد که برای ایجاد جاذبه ، هیچ نیازی به ابتذال و هیاهو نیست ؛ بلکه آنچه ضروری است ، شناخت امکانات و قابلیت های فرهنگ ملی و دینی مردم ایران و آشنایی با گنجینۀ بی پایان هنر و هنرمندان این سرزمین است.

افزون براین ها ، اهلیت و تخصص کسانی که در حوزه های فرهنگی و هنری تصمیم گیرنده اند، مانع گرایش آن ها به راه حل های دم دستی و تبعیت از موج های هیاهو و ابتذال خواهد بود ، روش هایی زود بازده و چمشگیر ، اما بدون تأثیر پایدار و بدون پشتوانه ای از مبانی فرهنگ و هنر و اندیشۀ این سرزمینی که خاکش سرچشمۀ هنر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 13:16  توسط اسماعیل امینی  | 


 

از آغاز ماه مبارک رمضان ، برنامه ای به نام قندپهلو در شبکۀ آموزش سیما پخش می‌شود که درونمایۀ اصلی آن شعر طنز است.

نویسندگان، مجریان ، کارشناسان و حتی شرکت کنندگان این برنامه ، همگی از طنزپردازان شناخته شده هستند و این ویژگی یعنی ، سپردن کار به دست اهلش ،موجب شده که برنامه ای دیدنی و قابل تأمل به مخاطبان عرضه شود.

سالیانی است که در رسانۀ ملی ، برای آشنا شدن مخاطبان عام با آثار ارزشمند ادبی و ازجمله شعر طراحی هایی صورت گرفته و برنامه های گوناگونی ساخته و پخش شده است.

در زمینۀ طنز، البته میان پرده های  نمایشی فکاهی  وسریال ها کمدی که به تسامح به طنز موسوم شده اند، پرشمارو غالبا پرمخاطبند.

اما برنامه های دیگر، نظیر حرف اضافه و پا تو کفش اخبار ، که در آن ها مجری و کارشناس برنامه، طنزپرداز باشد وبه  ارائۀ نمونه هایی از طنز نوشتاری و گفتاری بپردازد با آن که بسیار با اقبال مخاطبان مواجه شده ، چندان پرشمار نیست و گاهی با اوج گرفتن برنامه و برقراری ارتباط مؤثر با مخاطبان ، به دلایل گوناگون برنامه ادامه نیافته است.

در موضوع معرفی آثار ارزشمند ادبی به مخاطبان رسانه هایی چون رادیو و تلویزیون،یافتن قالب مناسب و خلاقیت در شیوۀ ارائۀ برنامه بسیار اهمیت دارد چنان که بدون خلاقیت ، پس از مدتی برنامه ساز برای حفظ مخاطبان خود ناگزیر به روش های دم دستی و نازل روی می آورد ، مثل اتفاقی که برای برخی برنامه های طنز و فکاهی افتاده است آن گونه که ایجاد جاذبه در آن ها یا از طریق لودگی و مسخره بازی است و یا با  نقیضه سازی از برنامه ها و به ویژه موسیقی های شبکه های فارسی زبان ماهواره ای که در واقع نوعی پخته خواری است.

در چند قسمتی که از برنامۀ قند پهلو پخش شده است ، نشانه های امیدوارکننده ای از خلاقیت در طراحی قالب برنامه دیده می شود، هم در جلوه های بصری نظیر دکور و کاریکاتورها و هم به ویژه در بخش محتوایی ، یعنی گونه های متنوعی که برای ارائۀ شعر طنز طراحی شده است.

وقتی زمزمۀ تولید برنامه ای دربارۀ شعر طنز را از دوستان طنزپرداز شنیدم ، تمام ترس من از این بود که این برنامه ، مانند برنامه های مشاعره ، آن قدر درگیر شتابزدگی و هیجان رقابت و امتیاز بشود که خود شعر و عرضۀ شایستۀ آن در حاشیه قرار گیرد.

اما هنگامی که دیدم ، در این برنامه تمام عوامل ، حتی طنزپردازانی که به عنوان مجری و شرکت کننده در قندپهلو حضور دارند، تمرکز خود را بر ارائۀ درست و شایستۀ شعر طنز گذاشته اند ، بسیار خرسند شدم .

به ویژه آن که مجری و کارشناس برنامه، در میان گفت و گوها به معیارهای ارزیابی و ارجمندی سخن و روش های شناخت و درک شعر طنز اشاره می کنند ، اما این اشاره ها با آن که جنبۀ آموزشی دارد، با آمیزه ای از لطافت بیان و ظرافت های طنز، از آسیب های معمول در برنامه های آموزشی مصون مانده است ، یعنی نه از موضع برتری جویانه است و نه مخاطبان را دست کم می گیرد.

امیدوارم که این تجربۀ موفق برنامه سازی در زمینۀ طنز در ادامه  ، اوج بگیرد و راهی قله های توفیق و کمال باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 13:15  توسط اسماعیل امینی  | 

 

به هر طرف که نگاه کنید، نشانه هایی از یک تکاپوی همگانی برای دگرنمایی ظاهری نمایان است.

حجم عظیمی از تبلیغات تجاری ، مبتنی بر این وسوسۀ بی بنیاد است که چگونه کاری کنیم که زیبا تر ، جوان تر و حتی لاغرتر از آن چه هستیم به نظر برسیم؟

زیبایی ظاهری که پدیده ای خارج از ارادۀ انسان است و مانند سال تولد و رنگ پوست و نظایر این ها ، انتخاب انسان در آن نقشی ندارد، اینک به دمدمۀ رسانه ای فراگیر به یک پدیدۀ اجتماعی و دغدغۀ عام تبدیل شده است.

رسانه های فراگیر ناگزیرند ، مخاطبان پرشمار را مجذوب خویش سازند، هم از این رو به ستاره سازی و چهره پردازی روی می آورند. ستاره ها و چهره ها باید شهرت داشته باشند ، باید خبرسازی کنند وباید نگاه ها را به خود جلب کنند تا آن نگاه ها مجذوب رسانه ها شود.

این فرآیند برساختن و برکشیدن چهره ها، معیارهای زیبایی ظاهری را ، از حالت نسبیت و تنوع طبیعی آن بیرون می آورد و به الگوهای ثابت و مشخص و همگانی بدل می کند.

مخاطبان و مجذوبان پرشمار رسانه ها و ستاره ها ، برای رسیدن به آن الگوی مشخص و کم کردن فاصلۀ خود با معیارهای عام زیبایی ، به تکاپو می افتند و ناگزیر مصرف کنندگان محصولات و خدماتی می شوند که  آنان را به رؤیاهاشان نزدیک کند.

انبوهی از فرآورده های صنعتی و رهاوردهای تکنیکی و خدمات کلینیکی و پزشکی  در خدمت این مجذوبان است تا آن ها را جوان تر ، لاغرتر و هر چه شبیه تر به چهره های مطرح رسانه ای کند.

واقعیت این است که زیبایی ، پدیده ای نسبی است و الگوی مشخص و همگانی ندارد و از آن مهم تر این که  چگونگی صورت ظاهری انسان ، در محدودۀ انتخاب و ارادۀ او نیست ؛ رنگ پوست و رنگ چشم و حالت موها و نظایر این ها ، خارج از حیطۀ عمل ارادی انسان است.

بر همین سیاق ، در بسیار از موارد، حتی چاقی و لاغری چندان وابسته به انتخاب افراد نیست ، چه رسد به مشخصه هایی نظیر اندازۀ قامت و شمارۀ پا ونظایر این ها.

این هیاهوی بسیار برای ترویج زیبا سازی ظاهری جسم، و به ویژه تعیین الگوهای ثابت از معیارهای زیبایی ، برخلاف ظاهر فریبنده اش، روشی است غیر اخلاقی و مبتنی بر تضییع حقوق انسان ها، چرا باید کسی که به هردلیل ، مشخصات جسمانی اش منطبق با معیارهای همگانی زیبایی نیست، از لحاظ اجتماعی مطرود باشد؟

چاقی و لاغری ، رنگ پوست و رنگ چشم، شکل بینی و لب ها و سایر ویژگی های ظاهری انسان ،که خارج از اراده و انتخاب اوست ، چرا باید معیار تبعیض در رفتار و حتی در شأن اجتماعی افراد باشد؟

به این نکته توجه کنیم که ؛ زیبایی ، غیر از آراستگی است. زیرا زیبایی به ویژه آن نوع از زیبایی که مروجان مُدهای رسانه ای در پی آن هستند، خارج از اختیار انسان است ، اما آراستگی بسته به انتخاب و پسند افراد است و البته حتی آراستگی نیز معیار عام ندارد و با توجه به شرایط فرهنگی و اقلیمی ، ممکن است بسیار متنوع باشد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 19:20  توسط اسماعیل امینی  | 


 

برخی مفاهیم و نشانه ها از فرط تکرار،  چنان واقعی به نظر می رسد که انگار قابل تردید و انکار نیست.

یکی از این نشانه ها ، همین کلمۀ "آریایی" است ، هرکس که دربارۀ ایران حرف می‌زند این کلمه را به کار می برد و دربسیاری از شعرها و سرودها ، سخن از تبار آریایی و سرزمین آریایی است.

سر آن ندارم که دربارۀ ریشه های تاریخی این کلمه حرف بزنم ونیز میزان اعتبار این ادعا که؛ ایران سرزمین تبار آریایی است.

چه این گونه باشد و چه نباشد، اصل سخن در این است که در این روزگار، که دوران ارتباط جوامع انسانی است و سرزمین های دور به هم نزدیک شده است و مردم دورترین کشورها با هم مراوده دارند ، نژادها و اقوام گوناگون درهم آمیخته اند و مفهوم جدایی و تمایزنژادها و رنگ ها سالیانی است که رنگ باخته است،در چنین زمانه ای سخن گفتن از نژاد چه اعتباری می تواند داشته باشد؟

مگر در ایران امروز، و حتی ایران روزگار کهن، تمام مردم از یک نژاد بوده اند؟

یا آن که تمام مردم مگر به یک زبان و گویش سخن گفته اند؟

حتی زبان فارسی که زبان مشترک اقوام ایرانی است، با لهجه ها و گویش های متنوع در گسترۀ سرزمین کهن ایران رواج داشته است ، چنان که مثلا شیوۀ فارسی سخنوران خراسان با شیوۀ فارسی اهل سخن در فارس تفاوت های بارز داشته است.

بر همین سیاق ، ایران ما ، خانۀ اقوام و نژادهای مختلف بوده است و با همین تنوع قومی و نژادی ، همگان خود را "ایرانی" نامیده اند و به این نام افتخار کرده اند.

ارکان هویت ملی ما ، همواره مبتنی بر مشترکات فرهنگی بوده است، مقولاتی مانند زبان فارسی ، تاریخ مشترک، آثار برجستۀ ادبی و هنری، آیین ها و مفاخر فرهنگی و تاریخی هستند که ما را به هم می پیوندند.

در این کشور دیرسال ، در هیچ دوره ای، موضوع نژاد و یگانگی نژادی از عوامل پیوند ملی نبوده است و مفهوم "ایرانی بودن" هرگز به عوامل نژادی ربطی نداشته است، بنابراین دریغ است که اینک در دوران روشنگری و پیشرفت دانش و فرهنگ انسانی،  کسانی با نگاه واپس گرا به مفاخرۀ نژادی و تمایزات حاصل از آن دل خوش دارند و این سرزمین سرشار از افتخار و آکنده از گنجینه های دانش و هنر وفرهنگ را به یک نشانۀ نژادی (آریایی) منسوب کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 11:22  توسط اسماعیل امینی  | 


 

این دوسطر از یک ترانۀ مشهور است :

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم

می خوام کاری بدم دست خودم که ، خودم بهونه اومدنت شم

وقتی آن را می‌خوانیم ، نخست متوجه اشکال قافیه می شویم ( اومدنت – رسیدنت) هم قافیه نیستند و پس از آن لحن طلبکارانه و تهدیدی در بیت به ویژه در مصراع دوم ، اما اگر بدانیم که این ترانه ، دربارۀ انتظار ظهور امام زمان علیه السلام است ، آن گاه کاستی‌های ادبی و محتوایی آن بیشتر به چشم می آید.

سایر سطرهای این ترانه مانند بسیاری از سروده هایی از این دست، پر است از غلط های بارز در وزن و قافیه و نحو زبان ، اما از میان تمامی این کاستی ها ، آن چه مهم تر است یادآوری این نکته است که سخن گفتن از انتظار موعود به عنوان یکی از ارکان اعتقادی شیعی ، مقدماتی دارد ، که نخستین آن آشنایی اجمالی با فرهنگ انتظار و فلسفۀ قیام آخرالزمان است.

سطرهایی از این قبیل نشانۀ بی توجهی به فرهنگ انتظار است:

تو همون ستاره پوشی
که هنوز جمعه هامو
گريه بارون می کنه
نگو شاید به نگاهت نرسم
حتی فکرش منو داغون می کنه

نمی توان به تصور صمیمیت و لحن عاطفی، امام عصر(عج) را با تعابیری از این دست مخاطب قرارداد:

ردپاتو از ترانه هام نگیر

و یا با جملاتی بی معنا و آشفته از این دست:

ناجی فاصله هام جهان من

بی پناهه اگه راستشو بخوای

سخن گفتن از حادثۀ عظیم ظهور منجی عالم و قائم آل محمد علیهم السلام با تعابیری سست از این قبیل :

بیا تا کفترا دورت بگردن

براشون هر قدم دونه بپاشی

نشانگر بی توجهی به عظمت موضوع است ، به هر حال این شیوۀ سخن گفتن از امام زمان و موضوع انتظار فرج آن حضرت ، چندی است که در ترانه ها و شعرها رایج شده است که حاصل بی توجهی به ارزش محتوایی سخن و تطبیق نشانه ها و لحن با آن است.

دربارۀ موضوع انتظار فرج امام عصر علیه السلام چند نکته را که در این گونه سروده‌ها مغفول است یادآوری می کنم:

1- زمان ظهور، تنها به تقدیر الهی است و هیچ تأخیری در آن نشده است ، وظیفۀ منتظران ، دعا برای تعجیل در فرج است و نه بازخواست دربارۀ دلایل تأخیردر ظهور!

2- امام زمان علیه السلام ، غایب از انظار است اما در میان مردم زندگی می کند و از حال مردم به ویژه شیعیان و محبان خود با خبر است .

3- انتظار فرج ، وظیفۀ شیعیان و تمام مسلمانان است، این انتظار مایۀ امید و توکل است و اصلا بهانه ای نیست برای ناامیدی و شکایت از طولانی شدن و اظهار خستگی از انتظار.

4- مقام حضرت صاحب الزمان(عج) به عنوان آخرین حجت خدا در جهان، والاتر از آن است که با تعابیر مربوط به شعرهای عاشقانۀ جسمانی و کامجویانه بیان شود، صمیمیت و لحن عاطفی ، هرگز نباید دستاویزی باشد برای نازل شدن سطح کلام و لحن سخنی که مخاطب و موضوعش حجت خداست.

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 11:21  توسط اسماعیل امینی  | 


 

در این روزها که همه جا صحبت از انتخابات است، گاهی با این پرسش مواجه می‌شویم که : راستی تو به چه کسی رأی می‌دهی؟

اگرچه اصل بر مخفی بودن رأی افراد است، اما به هر حال در روابط دوستانه گاهی ممکن است ، اطلاع یافتن از رأی دیگران خالی از فایده نباشد و نوعی هم فکری و مشاوره تلقی شود.

اما چند نکته در این میان قابل تأمل است، یکی این که اصرار بر اطلاع از رأی دیگران ، کار شایسته ای نیست و از آن ناشایسته تر تحمیل نظر شخصی بر دیگران است، چنان که گاهی ، در برخی محافل صنفی و گروه های اجتماعی چنین می‌شود.

مثلا بیانیۀ استادان دانشکده در حمایت از نامزدی آقای فلان، یا گردهمایی شاعران در جلسۀ انتخاباتی فلان نامزد.

در این گونه موارد، تلفن زنگ می‌زند و شما را  محترمانه دعوت می‌کنند که با امضای بیانیه یا حضور در جلسه، با دوستان هم کار و هم صنف خود ، همراهی کنید.

البته اجباری در کار نیست، اما وقتی تنظیم روابط دوستی و همکاری براساس نوع اجابت این دعوت های محترمانه است آن وقت احساس می‌شود که : البته اجباری در کار نیست !

اما از این شگفت تر هم هست و آن هنگامی است که تصور شود، رقابت در انتخابات ، مانند صف آرایی در میدان جنگ است و کسی که رأی آورد و انتخاب شد، در واقع پیروز میدان جنگ است و دشمنان خود را شکست داده است و باید جشن پیروزی بگیرد.

کسی که پیروز شده حق دارد که دشمن شکست خورده و البته طرفداران و حامیان او را تحقیر کند ، از کار برکنار کند و حتی اجازۀ حرف زدن و اظهار نظر را از آنها سلب کند.

حال آن که رقابت انتخاباتی ، برای سهیم شدن تمامی اندیشه ها و دیدگاه ها در طراحی مدیریت کشور است و رأی آوردن یکی از این دیدگاه ها به معنای باطل بودن سایرین نیست ، بلکه فقط به معنای انتخاب و ترجیح است.

در شرایط متعادل و فضای حاکمیت اخلاق ، فرهنگ و معنویت صاحبان اکثریت آراء و منتخبان مردم، دیگران را نه به چشم دشمن و نه حتی به چشم رقیب می‌نگرند، بلکه به عنوان یاران و مشاوران خود می انگارند که با اندیشه های متفاوت خود می‌توانند برخی کاستی ها را که طرح ها و برنامه ها در اجرا دچار آن می‌شوند برطرف کنند.

با این دیدگاه، حاصل انتخابات ،پیروزی یک جریان و شکست دیگران نیست، چنان که در تلقی عام متأسفانه چنین تصور می شود، بلکه انتخاب یک دیدگاه و ترجیح آن بر دیدگاه های دیگر است و البته این به معنای بی نیازی از آن دیدگاه های دیگر نخواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 16:18  توسط اسماعیل امینی  | 

 

سالیانی است که مدرسه ها ، یعنی مراکز آموزش و تربیت نسل آینده به عنوان هایی گوناگون ، نامیده می شوند؛  دولتی ، خصوصی،غیرانتفاعی ، هیئت امنایی ، نمونه ، فرزانگان ، فرهنگ ، انرژی اتمی، سما، سمپاد و از این قبیل.

معنای این عناوین هرچه که باشد نشان از آن دارد که دولت ،می خواهد هزینۀ تعلیم و تربیت را از والدین بگیرد و برای کسانی که نمی توانند این هزینه را بپردازند هر روز شرایط دشوار تر می شود.

مدرسه ها به بهانۀ کم شدن آمار دانش آموزان منحل می شود و کلاس های پرجمعیت یک مدرسه ، دانش آموزان چندین مدرسۀ دیگر را در خود می گنجاند ، به نحوی که هم اکنون در هر کلاس درس بین 35 تا 45 دانش آموز در کنار هم می نشینند و علم و ادب و فرهنگ و اخلاق می آموزند.

نه این که تصور شود این شرایط فقط در مدارس دولتی و بدون شهریه است، حتی در مدارس خاص و غیر انتفاعی نیز اغلب به خاطر صرفۀ اقتصادی ، هرکلاس  در حدود 30 دانش آموز دارد.

من از اقتصاد چیزی نمی دانم ، و مثلا متوجه نمی شوم که این همه بانک های رنگارنگ با ساختمان های گران قیمت ، این همه مرکز خرید و تجارت ، این همه برج های تجاری و اداری ، چه نقشی در اقتصاد دارد؟

اما این را می دانم که صرفه جویی در هزینه های تعلیم و تربیت، به هر دلیل که باشد نادرست است. تشکیل کلاس با جمعیت سی ، چهل نفری ، یعنی ریشه کن کردن تعلیم و تربیت و از همه بدتر مشروط کردن شرایط بهتر برای درس خواندن کودکان به متمول بودن والدین ، کاری است غیر انسانی و غیر عقلانی.

این منطق ظالمانه ای است که اگر کودک و نوجوان ، در خانواده ای معمولی و یا تهی دست به دنیا آمد باید برود و در کلاس چهل نفری و در مدرسه ای که فاقد امکانات درس بخواند.

مدرسه  رستوران و هتل نیست، که اگر پول بیشتری بدهی ، خدمات بهتری ارائه کند، مدرسه محل آموزش و پرورش انسان است، آموزش و پروش انسان ، فارغ از آن که والدینی متمول دارد یا ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 22:18  توسط اسماعیل امینی  | 

مدتی است که موجی از گرایش به برگزاری برنامه های مشاعره به راه افتاده است، از رسانه های فراگیر گرفته تا مراکز دانشگاهی و فرهنگ سراها و حتی دبستان ها ، هر یک برنامه ای برای مشاعره دارند.

کتاب های متعددی نیز با عنوان " مشاعره " منتشر می شود که در آن ابیاتی به ترتیب حروف الفبا و بی هیچ تناسبی در کنار هم آمده است.

مشاعره ، یعنی شعر خواندن رقیبان براساس حروف الفبا، البته گامی است برای جلب توجه مخاطبان عام به شعر اما آن مایه ارجمندی و جدیت ندارد که جایگزین شعرخوانی ،  به ویژه شناخت و تحلیل شعر شود .

بسیار دیده ام که در برنامه های مشاعره ، رقابت آن قدر داغ می شود که هم شرکت کنندگان و هم کارشناسان برنامه از شعر، غافل می شوند چندان که شعرها با شتاب و نادرست خوانده می شود.حال آن که شعر فقط در صورتی که آهنگین و با رعایت تکیه ها و تأکیدها و به ویژه با رعایت وزن عروضی قرائت شود ، قابل فهم و تأثیرگذار است.

گاهی در گرماگرم رقابت ، شعرخوان ها ، کلماتی را فراموش می کنند یا حذف می کنند یا از خودشان مصراع می سازند و می خوانند و کارشناسان نیز آن قدر در فضای رقابتند که هیچ واکنشی نشان نمی دهند.

اما از این شگفت تر آن است که برخی از شرکت کنندگان در رقابت های مشاعره ، از مفاهیم شعرهایی که حفظ کرده اند، چیزی نمی دانند و حتی اغلب ابیات را از دهان این و آن شنیده اند و نمی دانند اصل بیت چگونه است و از چه چیز سخن می گوید .

 مشاعره یکی ازگام های آغازین در آشنایی عموم با شعر است ، اما اگر جایگزین تمام فعالیت های شعری دیگر بشود، چندان موجه نمی نماید.

شعرخوانی شاعران ، قرائت درست و هنرمندانۀ شعر بزرگان دیروز و امروز در رسانه‌ها و مهم تر از تمام این ها ، تأمل و بحث در مفاهیم و معارف و حکمت ها و آموزه هایی که در این گنجینۀ بزرگ فرهنگ و اندیشه و معنویت بیان می شود، از راه های  بهرمندی ازارجمندی های شعر است.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:22  توسط اسماعیل امینی  | 

 مردم سرگرمی ندارند.

 

این جمله ورد زبان همگان است که ؛ مردم سرگرمی ندارند.گاهی برای آغاز گلایه از روزگار وگاهی برای توجیه برخی رفتارهای ناهنجار مثل رانندگی  بی هدف و نمایشی در بزرگراه ها.

مردم سرگرمی ندارند، جملاتی از این دست وقتی سر زبان ها می‌افتد ، همگان آن را تکرار می‌کنند بی آن که کسی در درستی آن ها تأمل کند.

به اطراف خود بنگرید و ببینید ؛ چگونه ابزار و ادوات سرگرمی و تفریح و بازی، ما را  محاصره کرده اند؟ این همه دستگاه های صوتی و تصویری ، ده ها و صدها شبکۀ رادیویی و تلویزیونی، انواع وسایل پخش موسیقی، انواع تلفن های همراه و تبلت ها، رایانه ها ،  پارک ها و سینماها و تئاترها و نمایشگاه های هنری ، انواع نشریات و کتاب ها ، انواع رشته های ورزشی و...

به راستی انسان امروز ، چرا این همه در پی تفریح و تفنن است؟ چه بر سر انسان آمده است که هر بازیچه ای که برای خود فراهم می‌آورد مدتی کوتاه ، از آن خرسند است و همان بازیچه به زودی برایش تکراری و قدیمی می شود؟

چگونه است که کودک دیروز با یک عروسک سادۀ دست ساز، تمام دوران کودکی اش را رنگین می ساخت و کودک امروز، هر روز و هر ساعت به دنبال بازیچه ای دیگر است؟

به گمان من ، انسان امروز در چنبرۀ فریبی بزرگ ، گرفتار شده است که برساختۀ نظام اقتصادی مبتنی بر مصرف مداوم است. سرعت گیج کنندۀ تغییرات دربازار کالاهای مصرفی، انسان را دچار تشویش می کند تا مبادا از تحولات روز ، بی بهره بماند .

همین تشویش بی ثمر است که انسان را به تکاپو می اندازد تا خود را با سرعت تغییرات بازار کالاها مصرفی هماهنگ کند و از خرید پی در پی محصولات جدید واحساس خوشبختی گذرای آن خرسند باشد.

این احساس خوشبختی و هماهنگی با تحولات، یعنی به روز بودن ،فقط چند روز دوام دارد و به محض ورود تولیدات جدید ، تبدیل می شود به حس سرخوردگی و ناخرسندی از داشته‌ها و حسرت دستیابی به بازیچه های جدید.

این تناوب ویرانگر میان حس خرسندی از خرید تازه های بازار و اندوه و حسرت ناشی از جا ماندن از محصولات جدید ، انسان امروز را از دو نعمت بزرگ محروم ساخته است، یکی دل بستگی به داشته ها و خاطرات حاصل از بودن با آن ها و دیگری ، خلاقیت و تخیل برای بهره مندی بیشتر از امکانات موجود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 20:36  توسط اسماعیل امینی  | 

 

 

 

 

 

سال هزارو نهصد و چهارده

جهان به جنگ خویش می رود

هزارو نهصد و هجده

جهان از جنگ خویش برمی گردد

شکی وجود نداشت

دایره از شک پر بود

خمره  از خالی

خالی از پیراهن خیس یونس

زمین به جای زمین

من به جای تو

تو به جای پروانه ای که آواز گرگ ها را

از پنجره کاخ سفید شنیده بود

به تاخیر بیفت

سال هاست که صلح در تاخیرنطفه می بندد

و تاخیر در بیست سالگی من

فکر کن

تنهایی ، سایه ی پیر تفنگی است که می گوید:

صلح

نه از کبوتر شروع می شود

نه از زیتون

بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است

که می دانند

بهشت

نام قبیله ای است در همین نزدیکی

 

 

 

این شعر با اشاره ای به تاریخ / سال هزار و نهصد وچهارده/ آغاز می شود، این سال زمان آغاز جنگ جهانی اول است که تا سال هزارونهصد وهجده طول کشید.

در جملۀ / جهان به جنگ خویش می‌رود/  امکان های چندگانه در خواندن و معنا وجود دارد:

1- جهان با خودش می جنگد.

2- جهان به جنگی که خودش راه انداخته می رود.

3- جهان به جنگی می رود که در آن نه با بیگانگان بلکه با خویشان( دوستان و بستگان) می جنگد.

در هر یک از این قرائت ها ، گزندگی طنز و انتقاد از جنگ جهانی دیده می شود.

همین احتمالات معنایی در جملۀ بعدی نیز دیده می شود:

/ هزار و نهصد و هجده/ جهان از جنگ خویش باز می گردد/

با این افزودۀ معنایی که /بازمی گردد/ هم به معنای پایان جنگ است و هم به معنای روی گردانی و پشیمانی از جنگ .

 

 دو سطر بعدی را نیز چند گونه می توان خواند:

/ شکی وجود نداشت / دایره از شک پر بود/ 

1-  / شکی وجود نداشت/ نقش قیدی داشته باشد برای جملۀ بعدی ؛ یعنی شکی وجود نداشت که دایره از شک پر بود.

2- / شکی وجود نداشت/  از نظر معنایی ادامۀ جملۀ بعدی باشد ؛ یعنی چون دایره از شک پر بود( تمام شک ها به وسیلۀ دایره ، محصور و محاط شده بودند) در بیرون از آن دایره شکی باقی نمانده بود.

 

دو سطر بعدی به سطرهای پیشین پیوسته است :

/ خمره از خالی/ خالی از پیراهن خیس یونس/

این دو سطر ، خیال انگیزی و تداعی هایی دارند که در پیوند با مفاهیمی که در آغاز شعر آمده است ، شبکه های معنایی گوناگون می سازند؛ مانند این که :خمره نشانی از تمامی گنجینه های انسانی است که جنگ و ناپایداری ها و تردیدهای حاصل از آن، خمره را خالی کرده که تصویری دقیق از آشفتگی های پس از جنگ است.

 در بند بعدی شعر نگاه شاعر به تدریج از چشم اندازهای گسترده و مفاهیم عام، به زوایای بسته  و اشارات خاص  معطوف می شود:

 

 / زمین به جای زمین/

/ من به جای تو/

/ تو به جای پروانه ای که آواز گرگ ها را /

/ از پنجره کاخ سفید شنیده بود/

 

این اشاره ها حاصل نگاهی است که مرزهای برساختۀ سیاست را برنمی تابد، نه مرزهایی که زمین را به کشورهای گوناگون تقسیم می کند و نه مرزهایی که انسان ها را ازهم جدا می کند و هویت انسانی را در محدودۀ مرزها ، محصور می سازد.

 

/ به تأخیر بیفت/

/ سال هاست که صلح در تأخیر نطفه می بندد/

/ وتأخیر در بیست سالگی من/

 

در این سطرها ، غلبۀ اندیشۀ جنگ طلبی بر گرایش طبیعی انسان به صلح ، با لحنی تلخ بیان شده است و سطر پایانی این بند ، حاصل آن تأخیر بیهوده در صلح را بازمی‌گوید / تأخیر در بیست سالگی من/

آیا این اشاره ای است به سال های اوج جوانی نسل هایی که تأخیر در صلح آن ها را از زندگی باز می‌دارد؟

یا گوشه چشمی است به تمامی جوانانی که در حوالی بیست سالگی ، سربازان جنگ های بی پایان می شوند و چشم انتظار صلحی هستند که مدام به تأخیر می افتد؟

 

 /فکر کن/

/تنهایی ، سایه ی پیر تفنگی است که می گوید:/

/صلح/

/ نه از کبوتر شروع می شود/

/ نه از زیتون/

/ بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است/

/ که می دانند/

/ بهشت/

/نام قبیله ای است در همین نزدیکی/

 

در بند پایانی شعر ، کلمات و تصاویر با بیانی متفاوت از صلح سخن می گویند، که در مقایسه با بند آغازین شعر این تمایز را بیشتر می توان دریافت؛ آن جا سخن از جنگ است و فضای شعر در تسخیر ملازمات جنگ است و این جا سخن از صلح است، بنابراین تفنگ ، خاموش است و تنهاست و سایۀ پیر تفنگ به جای او سخن می‌گوید.

"سایۀ پیر تفنگ" هم چنین این مفهوم را به ذهن متبادر می کند که حتی در شرایط صلح ،  تفنگ ، گیرم که پیر و فرسوده، بر زندگی انسان سایه افکن است.

"کبوتر" و "زیتون" اگر چه نشانه های جهانی صلح هستند اما چون سایر نمادها و مفاهیم آن قدر در مجادلات سیاسی و بازی های رسانه ای دستمایۀ تبلیغ و فریب شده اند که از معنا خالی اند، شاید نظیر همان خمرۀ خالی که در آغاز شعر به آن اشاره شده است.

این است که صلح ، حاصل نیایش کوچک گنجشک هاست.

نمادهای تازه ای که شاعر در برابر نمادهای دست فرسود پیشین برای بیان آرزوی صلح برگزیده است ، بسیار هوشمندانه و تأثیرگذار است.

اشارات این نمادها ، مجموعه ای از مفاهیم را تداعی می کند؛ از جمله پیوستگی صلح با دیانت و اخلاق، تحقق صلح در فطرت آفرینش، اهمیت آرزوهای کوچک ، نزدیک بودن زمان تحقق آرزوها ، و یگانگی مفهوم صلح با بهشت موعود انسان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 20:33  توسط اسماعیل امینی  | 

 

 

 درکتاب کفش‌های مکاشفه ، احمد عزیزی بیش ازهفتاد مثنوی فراهم آورده است. این مثنوی‌ها همگی در یک وزن هستند و آن بحر رمل است ( فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) .

در این نوشته تأملی خواهیم داشت بر ابیات طنزآمیز این مثنوی های به هم پیوسته.

نخست برای آشنایی با شیوۀ سخن و نگاه شاعر، چند پاره از ابیات طنزآمیز او را باز می‌خوانیم؛ در این باخوانی تأ مل ما بر این نکته است که در نگاه احمد عزیزی، وضعیت مطلوب چه ویژگی هایی دارد و انتقاد طنز آمیز او از چه چیزهایی است؟

 در مثنوی "زائران تشنه (صص 42-35) می‌خوانیم:

سال خون در خانۀ ما گل نبود

روی رود گریۀ ما پل نبود

 

مادر من در وبای هوش مُرد

خواهرم در نوبر آغوش مُرد

 

مرغ قحطی دانه ها را خورد و رفت

سیل خشکی خانه ها را برد و رفت

 

گونۀ آواز را زنبور زد

لاشۀ تنبور‌ها را مور زد

 

از همین چند بیت می توان دریافت که در شعر احمد عزیزی با طنزی تلخ ،عمیق و گزنده مواجهیم که نه از طریق حکایت گویی های شیرین، بلکه با اتکا به طنز کلامی(verbal irony) ، بیانگر تضادها و ناسازگاری های طنز آمیز است.

در ادامۀ شعر "زائران تشنه می خوانیم:

قریۀ ما فاصل شهر و ده است

در حقیقت حاصل شهر و ده است

 

مهد آجرها و فرغون ها در اوست

زادگاه سرد سیفون ها در اوست

 

راهبان رهن در دیر دغل

عالمان سفته در فن بدل

 

دین فروشانی که در دنیا تک اند

خلق دوشانی که صاحب مدرک اند

 

زائران نشئه، حجاج خمار

کاسبان مُرده ، تجار مزار

پس از آن در ابیاتی دیگر از همین مثنوی ، از ویژگی های "قوم ما" سخن می گوید:

قوم ما در قریه ها گندم شدند

قوم ما بر روی زین ها گم شدند

 

قوم ما در دشت کالا جاده شد

قوم ما در قطب ها براده شد

 

قوم ما شمششیر را بی ارج کرد

قوم ما اندیشه ها را خرج کرد

 

قوم ما گردی است در اقلیم ها

قوم ما ردی است در تقویم ها

 

در ادامه در مقایسۀ " قوم ما " با "قرن ما" ، به تضاد میان تحولات زمان و توهمات این قوم اشاراتی طنز آمیز دارد:

قرن گل می چید در مرداب ها

کس نرفت از ما به عمق آب ها

 

قرن در آیینه آوا کشف کرد

قوم ما در خواب رؤیا کشف کرد

 

قرن جا انداخت در رؤیای ماه

ماه می دیدیم ما در آب چاه

 

ما دوساعت از زمان جا مانده ایم

ما دوقرن از کهکشان جا مانده ایم

 

قرن ما شهری است بر روی عدد

قوم ما رودی است در، یاهو مدد

 

....                                

قرن ما در جعبه ها آواز کرد

قوم ما سوداگری با ساز کرد

 

....                          

قرن ما ساعات را طی می کند

قوم ما اوقات را قی می کند

 

....                        

قرن ما غولی ست از مصرف زده

قوم ما بر گرد کالا صف زده

 

....                           

قرن یعنی کوزۀ کلدانیان

قوم یعنی اشک در اشکانیان

***

 

در مثنوی " سمت لادن" (صص59-55) همین نگاه طنز آمیز و انتقادی از وضع موجود ما دیده می شود:

ای دل آفت نشین زرد من

ای درون زار خارا گرد من

 

ای هواهای به نفس آلوده ام

ای زشهوت پیکر فرسوده ام

 

کشور آنان کجا و ما کجا

ما کجا- شهریم و آنان ناکجا

 

....                     

ما وبای گفت و گو داریم و بس

ما جذام جست وجو داریم و بس

 

....                        

بت پرست پار وپیراریم ما

مرده ریگ راه مرداریم ما

 

دیگران را چشم بندی می کنیم

چند چشمه خود پسندی می کنیم

 

....                         

جمع می بندیم با اضداد خود

هندسی شکلیم در ابعاد خود

 

جانورهایی غم انگیزیم ما

گربه های عصر چنگیزیم ما

 

دانه می جوییم از طرح سبوس

صبح می خواهیم از عکس خروس

 

دائما در فکر نسلی برتریم

در پی سیاره ای آن ورتریم

 

ما به سمت محو لادن می رویم

ما به سمت کوه آهن می رویم

 

در ادامۀ این مثنوی، ابیاتی است که " سمت لادن" را در تقابل با " سمت آهن" ، طرح می‌کند. برای شاعر " سمت لادن " بیانگر وضعیت مطلوب ، آشنا و انسانی است و " سمت آهن" بیانی است از همۀ چیزهایی که شاعر از آن ها ناخرسند است.

چند بیت از این مقایسه را که صبغه ای از طنز دارد بازمی‌خوانیم:

سمت لادن استراق سمع نیست

سمت آهن خاطر گل جمع نیست

 

سمت لادن جاده ها با خارهاست

سمت آهن راه با رادارهاست

 

سمت لادن درۀ گاوان زیست

سمت آهن آهوان سر به نیست

 

....                           

سمت لادن رخش می آرد خروش

سمت آهن جاز می آید به گوش

 

سمت لادن دختران تهمینه اند

سمت آهن بانوان مادینه اند

 

سمت لادن اجتماع رنگ هاست

سمت آهن اقتصاد سنگ هاست

***

در مثنوی " بغض بعثت" پس از بیان سخنانی دربارۀ دین و گونه های مختلف دین داری، در مقایسۀ "دین زاهدان" با " دین عارفان" ، اشاراتی طنز آمیز دارد:

 

دین عارف می شکوفد در نگاه

دین صوفی می پرد در خانقاه

 

گاری دین جناب فیلسوف

می کشد دنبال خود مشتی حروف

 

او جُنُب می گردد از حرف لقاح

او طهارت می کند با اصطلاح

 

دین زاهد در فشار قبرهاست

دین عارف روی سقف ابرهاست

 

جسم زاهد دستمالی از نظیف

روح عارف، پشه بندی از لطیف

 

زاهدان غرقند زیر اجرها

عارفان ابرند در والفجرها

 

زاهدان از جنس های بنجل اند

عارفان از شهدهای سرگل اند

 

زاهدان خشک اند در آوازها

عارفان تر می شوند از سازها

 

چشم زاهد خیره بر انگشتری ست

روح عارف در طواف مشتری ست

 

جسم زاهد سنگ چین دره هاست

خاک عارف وعده گاه بره هاست

 

زاهدان بر راه ها سد می شوند

عارفان بی نقش پا رد می شوند

 

....                             

خاک زاهد شوره زاری از نمک

خاک عارف زادگاه نی لبک

 

....               

زاهدان با عوریان حوری اند

عارفان فواره های نوری اند

 

....                   

زاهدان کورند در راه صواب

عارفان نوراند بر کوه خطاب

***

پس از این تأمل کوتاه بر نگاه و اندیشۀ شاعر در ابیات طنزآمیزش در کتاب کفش های مکاشفه، برای آشنایی با شیوۀ او در آفرینش طنز کلامی، نمونه هایی را بازمی خوانیم.

 

نمونه1)

روح ها بر روی هم تن می زدند

شیشه ها از شوق بشکن می زدند

(ص22)

ایهام در کلمۀ (بشکن)، در تناسب با "شوق" به معنای نغمۀ شادمانۀ انگشتان و در تناسب با "شیشه" به معنای شکستن است که در معنای اخیر، با نغمۀ حاصل از تکرار حرف (ش) تناسب دارد و درمجموع تصویری طنز آمیز می سازد. ایهام در کلمۀ ( تن) در تضاد با روح نیز درخور تأمل است.

 

نمونه 2)

در تپق از لکنت ایام پُر

در چپق از سرفۀ اوهام پُر

(ص31)

 

در این بیت ، موازنه (قرینه سازی وزنی کلمات در دو مصراع) و تناسب ها و تداعی های حاصل از آن طنزآفرین است.

 

نمونه3)

من الفبای ادب را حمزه ام

از جگرخواران هند غمزه ام

(ص32)

تلمیح به وقایع جنگ اُحُد و ایهام در کلمۀ (حمزه) که در تناسب با الفبا " همزه" را به یاد می آورد و نیز ایهام در کلمات ( جگرخواران) و ( هند) که تداعی های گوناگون دارد، تصاویری طنزآمیز می سازد.

 

نمونه4)

در جهالت من جمادی نامی ام

پخته خواری از گیاه خامی ام

(ص32)

این بیت ، اشاره ای دارد به بیتی مشهوراز مثنوی معنوی:

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم ز حیوان سرزدم

 

ایهام در کلمۀ "نامی ام" که در معنای رشد کننده ، با  تناسبی طنزآمیز می آفریند.

هم چنین است ، تضاد میان پخته و خام و ایهام تبادر در کلمۀ ( خواری/ خاری).

 

نمونه5)

ای به قهوه خانه ها مهمان من

بشنو از قلیان من غلیان من

(ص33)

جناس لفظ میان کلمات قلیان/ غلیان ، و معانی حاصل از آن طنز آفریده است.

تصویرانسانی که جوش و خروش درون را فرونشانده و در قهوه خانه ها به  هیاهوی قلیان دل خوش داشته است.

 

نمونه 6)

مرغ قحطی دانه ها را خورد و رفت

سیل خشکی خانه ها را برد ورفت

(ص35)

ترکیب متناقض نمای (سیل خشکی) و اضافۀ تشبیهی ( مرغ قحطی) بیانگر طنز تلخ و گزنده است.

 

نمونه7)

یاد قایم موشکی های دروغ

یاد لیمو دزدی از باغ بلوغ

(ص45)

اضافۀ تشبیهی ( باغ بلوغ) زمینه ساز استعاره ای طنز آمیز است با تعبیر( لیمو دزدی) و تداعی های حاصل از آن.

 

نمونه8)

دین ما یعنی گناهان حلال

دین ما یعنی هوس های زلال

(ص94)

ترکیب های متناقض نمای (گناهان حلال) و ( هوس های زلال) که برای وصف شیوه ای خاص از دین داری آمده است متضمن اشاراتی طنز آمیز است.

 

نمونه9)

از زنان تیره بخت رو سپید

از سرود دختران ناامید

(ص144)

در این بیت ، عبارت " روسپید" در تضاد با " تیره بخت" اشاره ای تلخ و طنزآمیز دارد به سرنوشت زنانی که به شیوۀ وارونه گویی (استعارۀ تهکمیه) در اصطلاح "روسپید/ روسپی" نامیده می شوند.

 

نمونه10)

پاک کن از دامن خود این منی!

روح خود را روسپی کن ای تنی!

(ص356)

ایهام در عبارت " این منی" و تناسب های چند سویۀ آن با سایر کلمات بیت، تداعی های طنز آمیز دارد.

 

نمونه 11)

عشق مثل روح تن را می خورد

مثل بز برگ بدن را می خورد

(ص409)

تشبیه " عشق" به "روح" در مصراع نخست ، انتظاری ایجاد می کند که در مصراع بعدی با تشبیه عشق به بُزی که برگ بدن را می خورد، پاسخی ناساز می یابد و این ناسازی طنزآفرین است. سپس با تداعی این نکته که برگ تنها پوشش بدن انسان نخستین بوده است ، و با تلمیحی به ماجرای عریانی آدم پس از نزدیک شدن به شجرۀ ممنوعه ،تصویر طنز آمیز تر می شود.

نمونه 12)

شحنه گویی برگ رز در دست داشت

شیخ در تعزیر حکم مست داشت

(ص514)

در مصراع اول "برگ رز" که به عنوان مدرک جرم به دست شحنه افتاده، متضمن طنزی ظریف است و در مصراع دوم ، ایهام در عبارت " حکم مست داشت" هم به معنای حکم کردن برای تعزیر مست و هم به معنای صدور حکم از جانب شیخی که در حالت مستی است، طنزی آفریده است که در تناسب با سایر عناصر بیت، گسترش می یابد.

 

نمونه13)

خاک در دست زمین الدوله هاست

فقه از املاک دین الدوله هاست

(ص527)

تناسب میان اجزای بیت ، در عین ناسازگاری و نقضیه کردن شیوۀ لقب سازی قدیم و زنجیرۀ تداعی های حاصل از آن ، طنزآفریده است.

 

نمونه 14)

بی ریا آیینه مان در پیش بود

جای صورت سینۀ  ما ریش بود

(ص570)

     ایهام در کلمۀ " ریش" و نیز در کلمۀ "صورت" در مصراع دوم ،در تناسب با عبارت " بی ریا" در مصراع اول ، معانی متعددی می آفریند که طنزآمیز است.

شاعر دراین بیت ، گویی نگاهی داشته است یک بیت طنزآمیزمشهور سبک هندی:

هم من و تو ای زاهد هر دو داغدار اما

داغ من درون دل داغ تو به پیشانی

***

--------------------------------------

کفش های مکاشفه ، احمد عزیزی، نشر شقایق، تهران 1367

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 8:24  توسط اسماعیل امینی  | 

 

 

رسم شایسته‌ای است ، نوشته و سخن را به نام خدا آغاز کردن، چنان که مرسوم است در صدر نامه های اداری نام خدای متعال نوشته می شود.

ونیز رسم خوشایندی است ، بزرگداشت نام خدا ، چندان که هنگام دور ریختن نوشته ها، این نام متبرک را از کاغذها جدا می کنند و در جایی محفوظ می دارند تا نام خجستۀ آفریدگار عالم، در زیر دست و پا نیفتد.

اما در این میان چند نکته شایان تأمل است، یکی این که، نام خدا به عنوان بخشی از نوشته‌های چاپ شده بر سر برگ تلقی نشود ، یعنی در حد عنوان اداری و تاریخ و شماره و پیوست ، به گونه ای که نویسنده و امضا کنندۀ نامه ، از نوشتن نام خدا غافل شوند .

و از آن مهم تر این که وقتی کسی نام خدا را بر صدر نوشته اش می نگارد، یعنی اعلام می‌کند که من هنگام نوشتن و امضای این نامه ، خدای متعال را که دانای آشکارو نهان است ، گواه و ناظر سخن خویش می دانم.

 چنین کسی چگونه ممکن است که در نوشته اش، از حقیقت و انصاف و صداقت روی گردان شود؟

چگونه قابل تصور است سخنی که به نام خدای رحمان و رحیم آغاز شده ، با دروغ و غیبت و حسد و کینه درآمیزد؟

مگر می توان قراردادی را که با نام خدا آغاز شده است، با نیرنگ و بی عدالتی دگرگون ساخت ؟

هنگامی که خبرهای ناگواری از اختلاس و ارتشاء و نقض پیمان و فریب در داد وستدهای کلان منتشر می شود،  دربارۀ ارقام و اشخاص و وابستگی های حزبی و نظایر این ها بحث‌های دراز دامن در می‌گیرد، اما در این نکته تأمل چندانی نمی‌شود که این کاستی ها و ناراستی ها ، با نوشته ها و نامه ها و اسنادی میسر شده  که بر صدر آن ها نام خدای متعال نوشته است و این غفلت از بزرگی و حرمت نام خدا ، از خسارات مادی وآسیب های حزبی و جناحی البته زیان بارتر است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 13:43  توسط اسماعیل امینی  | 

 

 

 میراث فرهنگی چیست؟ با شنیدن این عبارت  ، بناهای تاریخی و اشیاء قدیمی را به یاد می‌آوریم . بناهای تاریخی که برای تماشاست ، ارزشمند است جاذبۀ گردشگری دارد اما اغلب ، قابل استفاده نیست حتی برخی از آنها ویرانه است.

اشیاء قدیمی هم برای غنی کردن گنجینه ها و پربار شدن موزه هاست ، این اشیاء اگر چه  بسیار گران بهاست اما در زندگی امروز کارآیی ندارد. یک شمشیر باستانی ، شاید به اندازۀ هزاران تفنگ قیمت داشته باشد اما حتی به اندازۀ یک تفنگ نمی تواند در جنگ مؤثر باشد.

این گونه اشیاء و بناها پشتوانۀ تاریخ و هویت ملی هستند و از نظر مطالعات تاریخی و فرهنگی بسیار ارزشمندند ، اما نقش چندانی در زندگی روزمره ندارند.

بخشی دیگر از میراث فرهنگی، مجموعه ای است از اندیشه ها، تجربه های زیستی که در قالب آثار علمی و هنری به جا مانده است.

اینک می توان پرسید که آیا این بخش از میراث فرهنگی نیزنظیر اشیاء و بناهای کهن ، فقط برای مفاخره و مطالعه و مشاهده است؟

برخی با شیفتگی نسبت به یافته های جدید چنین می پندارند که انسان امروز به اندیشه ها و آثار هنری گذشتگان نیازی ندارد و این گونه آثار نمی توانند در زندگی امروز نقشی داشته باشند.

برخی دیگر با هراس از هر گونه تحول براین پندارند که هر چه از گذشته به جا مانده به کمال است و بی نظیر است و هنرمندان و سخنوران امروز هرگز به آن مرتبه از کمال نمی رسند که بتوانند آثاری نظیر گذشتگان بیافرینند.

این نگاه اسطوره ای به گذشته به گونه ای است که راه را بر هر گونه نقد و ارزیابی آثار کهن می بندد و نکته در این جاست که با این نگاه اسطوره ای و مطلق گرا،  ارتباط گذشته با امروز گسسته می شود و آثار هنری و رهاوردهای اندیشه و زندگی پیشینیان ما ، بیش از آن که با واقعیت های زندگی انسانی  سنجیده شود با رؤیاها و خیالات رنگین دل بستگان به روزگاران کهن همسویی می کند.

این دو نگاه مطق گرا به رهاوردهای هنر و اندیشۀ گذشتگان ، زمینه را برای دور کردن این آثار از صحنۀ زندگی امروز فراهم می آورد به گونه ای که انسان امروز را به تهی دستی فکری و فرهنگی دچار می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 22:40  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

از حسابداری یک اداره تماس گرفته‌ بودند که برای دریافت حق التدریسم مراجعه کنم،رفتم و بعد از امضای چند برگه گفتند که فعلا پولی در کار نیست و هنوز حتی مبالغ مربوط به نیم سال اول تدریس نیز قابل پرداخت نیست، چه رسد به نیم سال دوم.

دیدم که مسئول حسابداری ، برخلاف روال معمول، بسیار خوش اخلاق و مهربان است و بابت این کاستی عذرخواهی می کند که : ما البته می دانیم  همه گرفتارند و در این شب عیدی پول لازم دارند ولی فعلا شرمنده ایم.

از او تشکر کردم و توضیح دادم که من گرفتار نیستم و با حق التدریسی که از دانشگاهی دیگر می گیرم ، امرار معاش می کنم و فعلا نیازی به این پول ندارم.

با لحنی دلسوزانه نصیحتم کرد: هرگز به دیگران نگویید که نیازی به پول ندارید، شما فکر می کنید که تمام کسانی که این روزها پشت درحسابداری ادارات صف کشیده اند جیب شان خالی است ؟

اگر نگویید که گرفتارید و بشدت به پول نیاز دارید، کسی کارتان را پی گیری نمی کند  و مطالبات شما را در اولویت قرار نمی دهد.

***

این هم یکی از شگفتی های این روزگار است که افراد برای دریافت دستمزد و طلب خود ناگزیر باید دروغ بگویند و اظهار ذلت کنند تا دل مسئولان اداری و مالی به رحم بیاید و به قول خودشان ، به فکر گرفتاری های شما باشند.

این شیوۀ رفتار با مراجعان به دستگاه های اداری ، یعنی نگاه از موضع برتری به مردم ، حتی هنگامی که نظام اداری به آنان بدهکار است و انجام امور روزمره اداری همراه با منت گذاشتن بر سر مردم، یکی از راه های سلطه جویی است چندان که همواره مراجعه کننده خود را در موضع ضعف ببیند و سایۀ اقتدار نظام اداری را برسر خویش حس کند.

کسی که در برابر یک مسئول اداری اظهار ذلت می کند ، حتی به دروغ، اسباب سرکشی نفسانی آن مسئول را فراهم می کند و به او اطمینان می دهد که موضع برتری او را به رسمیت شناخته و  به مراتب ذلت و نیازمندی خویش در برابر او معترف است.

حال آن که می دانیم ؛ این رابطۀ برتری و ذلت ، نیازمندی و بی نیازی ، شایستۀ انسان موحد نیست ، انسانی که تنها در برابر خدای متعال و بی نیاز سر فرود می آورد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 12:26  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

یکی از پیامد‌های رواج چاپلوسی ، اسطوره سازی است. کسی که مورد ستایش چاپلوسان قرار می‌گیرد به تدریج فراموش می کند که انسانی است معمولی با تمام ویژگی های انسان و از جمله محدودیت توان و دانش، زبان چرب ستایشگران مجال تأمل در ضعف ها را از این انسان معمولی می گیرد و به تدریج او را به چاه بی انتهای جاه طلبی می افکند.

بسیار دیده ام که در مراسم معارفۀ افراد، عناوینی برساخته و سخنانی بی پایه در بیان فضائل و دانش و توان بی انتهای مسئول تازه وارد ، بر زبان سخنرانان می رود.

دانشمند برجسته، پژوهشگر نام آور، استاد فرزانه،استوانۀ تقوا ، هنرمند بزرگ و نویسندۀ فاضل و از این قبیل اغراق های اسطوره ساز که  ویرانگر واقع نگری است.

کسی که به دمدمۀ مداهنه، از واقعیت فاصله بگیرد ، کاستی های خود را انکار می کند و خود را مصون از خطا می‌پندارد ، در برابر پرسش ها و انتقادها، نه تنها گوش شنوا ندارد بلکه واکنش خصمانه نشان می دهد .

یکی از رفتارهای شگفت این اسطوره ها ی جعلی آن است که خود را جامع علوم و حکمت می‌انگارند و تصورمی‌کنند که در تمام مسائل صاحب نظرند ؛ بنابراین، بعید است کسی از او " نمی دانم" بشنود. اصلا مگر چاپلوسان چرب زبان می گذارند که او بگوید: " نمی دانم"

اسطورۀ برساختۀ آنان ، همه چیز را می داند و اگر بگوید : "نمی دانم " نباید  پذیرفت و تواضع و بزرگواری استاد فرزانه و دانشمند برجسته را نشانۀ محدودیت دانش او پنداشت.

اما واقعیت این است که گریز از دام هایی که اهل تملق بر سر راه انسان ها می‌نهند ، خود نشان بزرگی و عظمت روح است. یک گام ساده در این گریز رهایی بخش، اعتراف به " نمی دانم" است و نیز تذکر مدام این نکته به خویشتن و دیگران که انسان، با تمام توانایی ها و اختیارات و خلاقیت هایش به هر حال محدود  ونیازمند است و در معرض خطا و سهو است و اگر می داند و می تواند به عنایت خدای دانا و توانایی است که بی مانند است و بی‌کرانگی و جامعیت ،تنها و تنها برازندۀ اوست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 12:23  توسط اسماعیل امینی  |