تبليغاتX
ترنم
 
 

 

در صفحۀ نقد در یک نشریۀ تخصصی یعنی در " کتاب هفته" مطلبی خواندم با عنوان " طنازی در شعر، شاعرانگی در طنز" در این مطلب تا بخواهید غلط های بارز محتوایی و حتی نگارشی هست . این گونه غلط نویسی به ویژه در نوشته هایی که به نام نقد ادبی و نقد شعر منتشر می شود ،آن قدر رایج شده است که گویی غلط نویسی ،لازمۀ نقد ادبی و حق مسلم منتقدان است.

انگار منتقد می داند که  هیچ کس ، حتی سردبیر آن قدر دقت و حوصله ندارد که بخواهد غلط های نوشتۀ او را دریابد و متذکر شود. کسی که غلط و نارسا می نویسد با گل آلود کردن آب ، می خواهد آن را عمیق بنمایاند.

به این نمونه ها که از همان مطلب انتخاب شده نگاه کنید:

 الف)

 " طنز ابزاری است که ناگفته ها را با تلخی القا کرده و در روساخت اثر گرچه خنده آفرین است اما در زیر ساخت و لایه های درون متنی به آنچه هست و نباید باشد و آنچه نیست و باید باشد ، می تازد. همین طور در سطحی ترین شکل  از آنچه نباید باشد که با هجو نمود می یابد ، ایده آل های شاعر را پیش می کشد که  پاسخی منفی  به ابژه (عینیت ) از طریق سوبژه ( ذهنیت ) است. "

 غلط های این جملات از این قرار است:

1- طنز ، ابزار نیست و ناگفته ها را با تلخی القا نمی کند. بلکه حاصل نگاه دقیق به جهان است و بیانگر تضادها و تناقض هاست و اغلب با بیان شیرین همراه است، حتی در تلخ ترین موضوعات.

2- در طنز فقط روساخت ، خنده آفرین نیست. بسیاری از آثار طنز ،خنده را نه در کلام بلکه در موضوع و مفاهیم و پدیده ها می نمایانند مانند طنزهای ساختاری.

3- آیا طنز پرداز به آنچه نیست و باید باشد( یعنی به آنچه دلخواه و مطلوب است )  می تازد؟

4- معنای آخرین جملات این بند از مطلب روشن نیست .دوباره این جملات را بخوانید و ببینید متوجه مقصود منتقد می شوید؟

" همین طور در سطحی ترین شکل  از آنچه نباید باشد که با هجو نمود می یابد ، ایده آل های شاعر را پیش می کشد که  پاسخی منفی  به ابژه (عینیت ) از طریق سوبژه         ( ذهنیت ) است. "

گویی منتقد محترم نمی داند که هجو چیست؟ و البته حوصله اش را ندارد که به کتاب های مرجع مراجعه کند و ببیند که هجو ارتباطی با این حرفها ندارد.

راستی " پاسخی منفی به ابژه از طریق سوبژه " چه معنایی دارد؟

 

ب)

" طنز" در ژرفای متن رسوخ کرده و خندۀ برآمده از آن در پی چیستی حقیقت اتفاق می افتد که در ذات خود مانند زهری تلخ اما کارگر جلوه می کند. "

5- قبلا نوشته بود که طنز در روساخت ، خنده آفرین است حالا می گوید از ژرفای متن خنده بر می آید.

6- راستش معنای بقیۀ جملات را نفهمیدم؛ مثلا "زهری تلخ اما کارگر"

آیا تلخ بودن زهر با کارگر بودن آن مغایرتی دارد؟ یعنی  زهر یا تلخ است و کارگر نیست و یا اگر کارگر باشد تلخ نیست؟

اصلا آیا طنز ، زهر است؟ یعنی برای مسموم کردن و کشتن است؟

 

ج)

" هجو در اثر مشهود است ، آن گونه که واقعیت را به سخره بگیرد. شاید تعبیر استفان مالارمه بی ارتباط نباشد وقتی می گوید  درِ واقعیت را ببندید، زیرا واقعیت پلید است. از این رو خنده از نگاه روان شناسی هم قابل اعتناست که تضادهای انسان را از باورها ، آرمان ها و احساسات نسبت به خود و محیط ( جامعه و طبیعت) برملا می کند تا واقعیت را مکتوب کند."

7- معنای این جملات را نفهمیدم، زیرا نمی دانم که "به سخره گرفتن واقعیت "چه ربطی به هجو دارد؟

سخن مالارمه چه ربطی به خنده و روان ،و اهمیت آن در روان شناسی دارد؟ و از همه جالب تر این که جملۀ آخر ( تضادهای انسان را از ...) کاملا بی معنا و آشفته است.

د)

" وقتی گفته می شود /گیتاری بر سینۀ دیوار آویزان است/   (بر) اضافه است. حشو بعضا در شعرهای دیگر هم دیده می شود."

8- سپاسگزاریم که معنای حشو را با ذکر مثال به ما آموختید ! ما دیگر نیازی نداریم که به کتاب های معتبر مراجعه کنیم تا معنای حشو را دریابیم ، اما شما که نقد کتاب   می نویسید لطفا لا اقل یک کتاب اصطلاحات ادبی را ورق بزنید تا این گونه دربارۀ حشو و دربارۀ اطناب و تنافر حروف و سایر اصطلاحات حوزۀ تخصصی خود ، من عندی ننویسید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:6  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

در صفحۀ نقد در یک نشریۀ تخصصی یعنی در " کتاب هفته" مطلبی خواندم با عنوان " طنازی در شعر، شاعرانگی در طنز" در این مطلب تا بخواهید غلط های بارز محتوایی و حتی نگارشی هست . این گونه غلط نویسی به ویژه در نوشته هایی که به نام نقد ادبی و نقد شعر منتشر می شود ،آن قدر رایج شده است که گویی غلط نویسی ،لازمۀ نقد ادبی و حق مسلم منتقدان است.

انگار منتقد می داند که  هیچ کس ، حتی سردبیر آن قدر دقت و حوصله ندارد که بخواهد غلط های نوشتۀ او را دریابد و متذکر شود. کسی که غلط و نارسا می نویسد با گل آلود کردن آب ، می خواهد آن را عمیق بنمایاند.

به این نمونه ها که از همان مطلب انتخاب شده نگاه کنید:

 الف)

 " طنز ابزاری است که ناگفته ها را با تلخی القا کرده و در روساخت اثر گرچه خنده آفرین است اما در زیر ساخت و لایه های درون متنی به آنچه هست و نباید باشد و آنچه نیست و باید باشد ، می تازد. همین طور در سطحی ترین شکل  از آنچه نباید باشد که با هجو نمود می یابد ، ایده آل های شاعر را پیش می کشد که  پاسخی منفی  به ابژه (عینیت ) از طریق سوبژه ( ذهنیت ) است. "

 غلط های این جملات از این قرار است:

1- طنز ، ابزار نیست و ناگفته ها را با تلخی القا نمی کند. بلکه حاصل نگاه دقیق به جهان است و بیانگر تضادها و تناقض هاست و اغلب با بیان شیرین همراه است، حتی در تلخ ترین موضوعات.

2- در طنز فقط روساخت ، خنده آفرین نیست. بسیاری از آثار طنز ،خنده را نه در کلام بلکه در موضوع و مفاهیم و پدیده ها می نمایانند مانند طنزهای ساختاری.

3- آیا طنز پرداز به آنچه نیست و باید باشد( یعنی به آنچه دلخواه و مطلوب است )  می تازد؟

4- معنای آخرین جملات این بند از مطلب روشن نیست .دوباره این جملات را بخوانید و ببینید متوجه مقصود منتقد می شوید؟

" همین طور در سطحی ترین شکل  از آنچه نباید باشد که با هجو نمود می یابد ، ایده آل های شاعر را پیش می کشد که  پاسخی منفی  به ابژه (عینیت ) از طریق سوبژه         ( ذهنیت ) است. "

گویی منتقد محترم نمی داند که هجو چیست؟ و البته حوصله اش را ندارد که به کتاب های مرجع مراجعه کند و ببیند که هجو ارتباطی با این حرفها ندارد.

راستی " پاسخی منفی به ابژه از طریق سوبژه " چه معنایی دارد؟

 

ب)

" طنز" در ژرفای متن رسوخ کرده و خندۀ برآمده از آن در پی چیستی حقیقت اتفاق می افتد که در ذات خود مانند زهری تلخ اما کارگر جلوه می کند. "

5- قبلا نوشته بود که طنز در روساخت ، خنده آفرین است حالا می گوید از ژرفای متن خنده بر می آید.

6- راستش معنای بقیۀ جملات را نفهمیدم؛ مثلا "زهری تلخ اما کارگر"

آیا تلخ بودن زهر با کارگر بودن آن مغایرتی دارد؟ یعنی  زهر یا تلخ است و کارگر نیست و یا اگر کارگر باشد تلخ نیست؟

اصلا آیا طنز ، زهر است؟ یعنی برای مسموم کردن و کشتن است؟

 

ج)

" هجو در اثر مشهود است ، آن گونه که واقعیت را به سخره بگیرد. شاید تعبیر استفان مالارمه بی ارتباط نباشد وقتی می گوید  درِ واقعیت را ببندید، زیرا واقعیت پلید است. از این رو خنده از نگاه روان شناسی هم قابل اعتناست که تضادهای انسان را از باورها ، آرمان ها و احساسات نسبت به خود و محیط ( جامعه و طبیعت) برملا می کند تا واقعیت را مکتوب کند."

7- معنای این جملات را نفهمیدم، زیرا نمی دانم که "به سخره گرفتن واقعیت "چه ربطی به هجو دارد؟

سخن مالارمه چه ربطی به خنده و روان ،و اهمیت آن در روان شناسی دارد؟ و از همه جالب تر این که جملۀ آخر ( تضادهای انسان را از ...) کاملا بی معنا و آشفته است.

د)

" وقتی گفته می شود /گیتاری بر سینۀ دیوار آویزان است/   (بر) اضافه است. حشو بعضا در شعرهای دیگر هم دیده می شود."

8- سپاسگزاریم که معنای حشو را با ذکر مثال به ما آموختید ! ما دیگر نیازی نداریم که به کتاب های معتبر مراجعه کنیم تا معنای حشو را دریابیم ، اما شما که نقد کتاب   می نویسید لطفا لا اقل یک کتاب اصطلاحات ادبی را ورق بزنید تا این گونه دربارۀ حشو و دربارۀ اطناب و تنافر حروف و سایر اصطلاحات حوزۀ تخصصی خود ، من عندی ننویسید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:6  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

"هنوز" یک کلمۀ سادۀ چهار حرفی است که از نظر دستوری ، قید مختص است؛ یعنی در جمله همیشه نقش قیدی دارد. اما همین کلمۀ ساده در نقد شعر نقش جادویی دارد.

" هنوز" در هر جمله ای از نقد شعر که بیاید، منتقد را از استدلال و تحلیل ، آسوده می سازد و مخاطب را مرعوب و مسحور دانش و احاطۀ منتقد می نماید.

به این جمله های منتخب توجه کنید:

1- ذهن شما هنوز درگیر معنا در گزاره های شعری است.

نقش جادویی:  تکلیف معنا در شعر سالیانی است که مشخص است و همگان پذیرفته اند که شعر باید بی معنا و حتی معنا گریز باشد و فقط شما از قافلۀ نقد جدید جا مانده اید!

 

2- شما هنوز هم غزل می نویسید؟

نقش جادویی: مگر شما خبر ندارید که غزل از قالب های شعر امروز حذف شده است؟

 

3- ذهنیت این منتقد هنوز درگیر مرزبندی میان شعر و شاعر و مخاطب است.

نقش جادویی: مرزبندی میان شعر و شاعر و مخاطب ، بحث کهنه ای است و ذهنیت شما باید به روز باشد.

 

4- در این شعر ، شاعر هنوز نگران اخلاق و فضایل انسانی است.

نقش جادویی: اخلاق و فضایل انسانی که دیرزمانی است پنبه اش زده شده و در زندگی امروز به ویژه در شعر جایی ندارد،    راستی شما چرا این قدر از تحولات روز ،جا مانده اید؟!

 

5-  در این شعرها هنوز استعاره و مراعات نظیر دیده می شود.

نقش جادویی: استعاره و مراعات نظیر و تمام عناصر زیبایی سخن ، سالیانی است که باطل شده است و درشعر امروز جایی ندارد.

 

[]  []  [] 

این جمله های جادویی را الگو قرار دهید و برای رهایی از دشواری تفکر ، استدلال و منطق ، در نقد شعر از این الگوها استفاده کنید و از نتایج سحرآمیز آن بهره مند شوید.

مخاطبان شما هرگز جرئت نخواهند کرد که در برابر جادوی " هنوز" ایستادگی کنند و از شما بخواهند که برای احکام جزمی و داعیه های عجیب تان ، دلایل منطقی بیاورید.

جادوی " هنوز "  منتقد  ادبی را به جایگاهی می رساند که فراتر از دسترس منطق و استدلال است و هیبتی به او می بخشد که  مخاطبانش او را عقل کل و دانای مطلق     می پندارند و از این که مانند او از تمامی تحولات روز، در تمامی علوم و از جمله نقد شعر خبر ندارند سرافکنده می شوند و در برابر این همه دانش و هنر که از کلمات منتقد بزرگ / بزرگترین منتقد، لبریز می شود سر تعظیم فرود می آورند.

  برای یافتن این منتقد بزرگ /بزرگترین منتقد، جست و جوی زیادی لازم نیست، در هر محفل ادبی چند نفر از این جادوگران  با " هنوز" داد سخن می دهند و در هر صفحۀ ادبی ، نوشته هایی از این جماعت با " هنوز" شعبده می بازد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:21  توسط اسماعیل امینی  | 
 

در مصیبت نامۀ عطار حکایتی است از زندگی دیوانه ای که به افلاس وبدبختی روزگار می گذراند:

گفت آن دیوانه بس بی برگ بود

زیستن بر وی بتر از مرگ بود

درشکم نان بر جگر آبی نداشت

در همه عالم خور و خوابی نداشت

این دیوانۀ بینوا، روزی به سوی نیشابور می رود و در صحرا گله های انبوه گاو را می بیند و می پرسد : این همه گاو از آن کیست؟  مردم می گویند که از آن عمید شهر است.

توصیف عطار از این ثروت هنگفت همراه کنایه ای گزنده است:

دید از گاوان همه صحرا سیاه

همچو صحرای دل از ظلم و گناه

گویی در همین آغاز حکایت به خاستگاه این ثروت هنگفت اشاره می کند. به هر حال دیوانۀ بیچاره به صحرایی دیگر می رسد و گله های اسب را می بیند، اسب ها ازآن  کیست؟ از آن عمید شهر!

باری به گله های گوسفندان می رسد؛ گوسفندان عمید ، در شهر کنیزکان ماهروی را      می بیند؛ کنیزکان عمید ، غلامان عمید ، عمارت های شکوهمند عمید ، مرد مجنون شوریده تر از پیش دستار ژنده اش را به آسمان پرتاب می کند و فریاد بر می آورد:

 

آتشی در جان آن مجنون فتاد

خشمگین گشت و دلش در خون فتاد

ژنده ای داشت او ، زسر برکند زود

پس به سوی آسمان افکند زود

گفت گیر این ژنده دستار اینت غم

تا عمیدت را دهی این نیز هم

چون همه چیزی عمیدت را سزاست

در سرم این ژنده گر نبود رواست

 

دو نکته در این سخن پایانی هست، نخست این که ، مرد مجنون از این بی عدالتی به خدای متعال شکایت می برد و دو دیگر این که  عمید شهر را  (عمیدت) می نامد که در این تعبیر طنزی ظریف است، یعنی عمید، نازپرورده و نورچشمی توست و انگار من بندۀ تو نیستم .

این است که دستار کهنه اش را به آسمان پرتاب می کند تا خدا، آن را هم به عمید نورچشمی بدهد.

در مصیبت نامه حکایت دیگری از همین عمید و مرد مجنون هست که از نگاهی دیگر به این برخورداری و ثروت و حشمت دنیوی می نگرد:

آن یکی دیوانه را می تاختند

کودکانش سنگ می انداختند

در گریخت او زود در قصر عمید

بود او در صدر آن قصر مشید

دیوانه که از آزار کودکان به قصر عمید پناهنده شده می بیند که چند نفر از خادمان ، مگس ها را از عمید دور می کنند.

مرد دیوانه می گوید :

آمدم کز کودکان بازم خری

خود تو صد باره زمن عاجزتری

چون تو را در پیش باید چند کس

تا ز رویت باز می راند مگس

کودکان را چون ز من داری تو باز

سرنگونی تو به حق نه سرفراز

تو که نمی توانی مگس ها را ازخود دور کنی چگونه مدعی قدرت و سلطنت هستی؟ سلطان حقیقی در جهان فقط خدای یگانه است:

میر آن باشد که با او در کمال

دیگری را نبود از میری جمال

نیست باقی سلطنت بر هیچ کس

تا بدانی تو که یک سلطانست بس

 

***

در مصیبت نامۀ روزگار خودمان ، یعنی در روزنامه ها دو گزارش آمده بود که تقریبا همان احوال حکایت های عمید و مجنون را تداعی می کرد، یکی دربارۀ اعترافات سلطان رشوه و اختلاس که ارقام داد وستدها و رشوه ها و وام هایش هر کدام بیش از درآمد تمامی عمر یک کارگر و کارمند ومعلم است و  گزارش دیگر دربارۀ اعتراض جوانی  بود که برای گرفتن یک وام پانصد هزار تومانی ، لطفا دوباره مبلغ وام را بخوانید ؛ وام پانصد هزار تومانی ، چند ماه است که به بانک های مختلف مراجعه می کند و آن ها اعتبار لازم را برای پرداخت این وام کلان !ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:18  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

استاد فقید سید رضا حسینی ، روزی برایم این خاطره را نقل کرد که در هنگام ترجمه و تدوین مجموعۀ عظیم " فرهنگ آثار" ناشر این مجموعه برای او نامه ای نوشته بود با عنوان " مؤسسۀ محترم فرهنگ آثار!"

استاد سیدحسینی در پاسخ این نامه نوشته بود : آن مؤسسه فقط یک نفر عضو دارد که خود من هستم و یک دفتر کار که این کیف دستی من است.

در زمانۀ ما بزرگانی هستند که به تعبیر رضا سید حسینی ، به تنهایی به اندازۀ یک مؤسسۀ فرهنگی کار می کنند و در گسترش فرهنگ و هنر این سرزمین مؤثرند.اگر چه به خاطر فروتنی این بزرگان ونیز خلوتی که لازمۀ مطالعه و پژوهش است توجه رسانه ها را جلب نمی کنند و شهرۀ مجامع  نیستند.

یکی از این بزرگان ، استاد محمود دست پیش است که در میان اهل ادب و هنر آذربایجان  " واله بابا"  نامیده می شود. استاد دست پیش شاعری است خلاق و ترانه سرایی خوش سخن به گونه ای که برخی از سروده های او در زمرۀ آثار بسیار مشهور موسیقی با کلام آذربایجانی است و در قلمرو گستردۀ کشورهای ترک زبان بارها و بسیارها اجرا شده است و به حافظۀ جمعی مردم راه یافته و زمزمۀ زبان ها شده است.

اما افزون بر هنر شاعری و پیشینۀ درخشان استاد دست پیش در کسوت معلمی ، دانش و احاطۀ ایشان در زبان ترکی آذربایجانی به گونه ای است که اگر بگویم "واله بابا" به تنهایی فرهنگستان زبان ترکی است ، در این مدعا هیچ اغراق نکرده ام.

کتاب ارزشمند " فرهنگ ترکی – فارسی " تنها یکی از گواهان این مدعاست ، این کتاب که به همت استاد دست پیش تألیف شده است ، هم گنجینه ای است از لغات و مفردات و ترکیبات زبان ترکی آذربایجانی و هم دانشنامه ای پربار شامل شیوۀ خط ، نکات دستوری و مباحث عمیق علمی دربارۀ زبان ترکی ،  این  رهاوردهای فرهنگی برای علاقه مندان به زبان ترکی، بسیار مغتنم است آن هم در زمانه ای که زبان ترکی آذربایجانی به دلایل مختلف دستخوش اغراض غیر فرهنگی است و از این میان آشفتگی در خط و نگارش و نیز تأثیر پذیری شیفته وار از شیوۀ سخن و نگارش کشورهای دیگر ترک زبان

موجبات تشتت وافزایش غیر ضروری شکاف میان زبان نوشتاری و گفتاری را فراهم آورده است.

کتاب پژوهشی دیگری از استاد دست پیش به زودی منتشر خواهد شد با عنوان " از فضولی تا شهریار" که نگاهی است به زندگی و آثار شاعران ترک زبان ، من این اقبال را دارم که این کتاب ارجمند را پیش از انتشار مطالعه کردم و از نوادر آثار بزرگان شعر ترکی بهره بردم و نیز بر هوشمندی و جامعیت و نکته سنجی "واله بابا "بیش از پیش واقف شدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:40  توسط اسماعیل امینی  | 
                          تمامی تاریخ حکایتی است مکرر از شوق و حسرت و تکاپوی انسان ، در جست و جوی عدالت.

گاهی سلاطین، در هوای گسترش قلمرو حکمرانی خویش، آتش جنگ ها را برافروختند و این هوس شیطانی را عدالت گستری نامیدند. مرگ و آوارگی و قحطی و اسارت و جراحت را عادلانه میان دوست و دشمن تقسیم کردند.

سهم همگان به تساوی نصیب شان شد؛ کشته ها و زخمی ها و اسیران ، سهم مردم بود و افتخار و غنایم و فتوحات ،سهم سلاطین.

ما می دانستیم که عدالت، این قدر تلخ و اندوهبار و سیاه نیست، اما صدای مان به جایی  نمی رسید.

گاهی فریبکاران ، در هوای سلطه بر اندیشه ها و جان ها ، آسمان وریسمان به هم  بافتند و از عدالت سخن گفتند و خیل عظیم انسان های مشتاق را با شور و شعار، در میدان های ستیز با ستمکاران، به جان فشانی و حماسه سازی برانگیختند و با ترسیم  آرمانشهرهای موهوم ، از شیفتگان عدالت ،دلبری کردند و چون توانستند اسباب سلطه بر دیگران را فراهم آورند و آرمانشهر نفسانیت و امیال شیطانی خویش را پی افکنند، آن پویندگان پرشور و آرمانگرای عدالت خواه را به  مزدوری ، شحنگی ، مداهنه ویا خانه نشینی واداشتند، یعنی در این معرکه نیز حق هر کس را به تساوی کف دستش گذاشتند.

ما می دانستیم که عدالت ، نباید این گونه با زبونی و حقارت و فرومایگی و حرمان، ملازم باشد اما گوش شنوایی نبود و ما بغض مان را فروخوردیم.

گاهی نوای دل انگیز عدالت را از مطلع سروده هایی مطنطن شنیدیم و جان مان سرشار از روشنی و امید شد.اما چون به سطرهای پایانی رسیدیم ، دریافتیم که این عدالت خواهی های فصیح و بلیغ و آهنگین، اغلب چیزی نیست جز سهم خواهی حقیرانه ای از سلاطین عدالت پرور! و البته قدرشناس سخنوران چرب دست و چرب زبان و چرب آخور.

ما باخود می گفتیم که قدر سخن ، والاتر از آن است که در آراستن چهرۀ پلید ستمگران، به کار آید. کلمات که آیات حق تعالی هستند نباید به  فریب مردم و دلدادگان عدالت، بازیچۀ سخن بازان بی درد شود. اما سخنان ما چندان فصیح و بلیغ نبود که در میدان سخنوری مجال یابد.

به شوق عدالت به هر سو روی آوردیم ، فریاد زدیم، جان خویش را فدیه دادیم، رنج ها را به جان خریدیم، وعده های عدالت، هرچند   دیر و دور وموهوم ، دل های ما را به تپش انداخت . اما هیچ نیافتیم ، هیچ نیافتیم ولی  ناامید نشدیم زیرا می دانستیم که "او" هست.

او گنج نهانی آفریدگاراست ، او  از تبار پاکان است، او فرزند بزرگ مردی است که عدالت با نام او سرافراز شد. همان امیری که دوران پنج سالۀ حکومتش ، رؤیای مجسم شیفتگان عدالت است.

اگر تمامی تاریخ ، منادی این فریب بزرگ است که " هر کس قدرتمند است هم او عادل است. "

مولای مردان عدالت طلب ، در دوران کوتاه حاکمیت عادلانه اش نشان داد که " هر کس عادل است، قدرتمند است." گو آن که ظاهربینان ،قدرت و هوشمندی و سیاستمداری را نه در عمل به حق و برپاداشتن عدالت ببینند که به بازی ها و لفاظی های  دل خوش دارند و حرف بزنند وحرف بزنند وحرف بزنند و عدالت را که کلمۀ حق است دستمایۀ پرگویی ها و نیرنگ ها ی خویش کنند.

آن گاه که او ،آن منادی راستین حقیقت و عدالت ، رخ بنماید چون لحظۀ سربرآوردن خورشید، تمامی سایه های هولناک فریب و تزویر رنگ می بازد.

عدالت با او می آید تا هر چیز و هرکس در جایگاه شایستۀ خویش قرار گیرد اما بیش از هر چیز، در آن بامداد آسمانی که او چهره بگشاید ،ستمگری دیرین فریبکاران بر کلمات پایان می پذیرد.

کلمات، این آفریدگان والای آفریدگار والا، که همواره در دست بیدادگران از جایگاه برحق خویش محروم بوده اند و بی آن که خود بخواهنددست افزار بزرگترین بی عدالتی ها شده اند.

تحریف کلمات از مواضع حق، بی گمان سنگ بنای بنیادین بیدادگری است.

آن گاه که او بیاید تمامی نیرنگ ها رنگ می بازد و آن گاه که او سخن بگوید هر کلمه اش، برحق دلالت خواهد داشت و این والاترین مرتبۀ عدالت است، روزی که آرزوی سالیان دیرپای عدالت خواهان محقق شود و هیچ سخنی بر زبان ها و قلم ها جاری نشود مگر آن که بیانگر حق باشد. روزی که اهل تزویر و نیرنگ دست تحسر به دندان حیرت بگزند و در کار فریب خلق درمانده و متحیر شوند.

او می آید و آن شوکت دیرین و آن تقدس ازلی را به سخن باز می گرداند .

او می آید و تمامی آرزوها و  رؤیاهای دور و حتی تخیلات نازک اندیشانۀ سخنوران دلباختۀ عدالت را به واقعیت بدل می سازد.

آن گاه که او بیاید نشانی از " ای کاش" ها نخواهد ماند.

 

او می آید و مرز میان " هست" و "باید" را برمی چیند.

 او می آید و تمامی مرزها را برمی چیند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:16  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

روزگاری بود که برخی از نظریه پردازان بی ذوق ، برای چگونگی سرودن انواع شعر ، دستور صادر می کردند؛ مثلا شعر عاشقانه ای که تحت تأثیر شعرهای عاشقانۀ اعراب چادر نشین ، باید از صحرا سخن بگوید و از کوچ کردن قبیلۀ معشوق و از آه و فغان عاشق بر جای خالی چادرهای قبیله و از غم دل گفتن با شتر!

حال اگر شاعری ،  درمحیط جنگلی و یا کوهستانی و سردسیر زندگی می کرد و در شعر عاشقانه به وصف محیط طبیعی زندگی اش می پرداخت،به مذاق آن نظریه پردازان  خوش نمی آمد و می فرمودند که :این رسم شعر عاشقانه نیست ! و می پرسیدند که در این شعر چرا از اطلال کردن، یعنی ناله و زاری بر جای خالی معشوق خبری نیست؟ چرا نشانی از چادرهای قبیلۀ معشوق در آن نمی بینیم ؟

در سایر گونه های شعری نیز ، نظایر این دستورهای نظریه پردازان بی ذوق ، وجود داشت که مثلا: شعر مدح و ستایش باید این گونه باشد و شعر حماسی باید این ویژگی ها را داشته باشد.

در یک کلام، سخن این جماعت بی بهره از خلاقیت آن بود که: ای شاعران! شما باید مطابق میل ما شعر بسرایید!

اینک که در گذار سالیان به روزگار تجدد و داعیه های دهان پرکن رسیده ایم، میراث داران آن جماعت بی ذوق ، در کسوت نظریه پردازی های مدرن ، همان سخن را در قالب الفاظی دیگر بیان می کنند و از شاعران می خواهند که مطابق میل ایشان شعر بسرایند.

از جمله این که گویی ، یافته ها و بافته های ایشان سرنوشت گریز ناپذیر تمامی جوامع است و شعر وظیفه ای ندارد ، جز ابلاغ این یافته های مدرن و تسریع در روند پیوستن به این سرنوشت محتوم!

نقد ادبی در تصور این جماعت چیزی نیست جز، یافتن نشانه های انطباق شعر با اصول دین مدرن و پسامدرن ! و بازخوانی شعر برای تکرار آن یافته ها و بافته هایی که ایشان را شیفتۀ خود ساخته است.

با آن که غالبا دربارۀ ارزش تجربه های شخصی شاعر و جزئی نگری در شعر به تفصیل سخن می گویند اما به هیچ شکلی حاضر به پذیرفتن شعرهایی نیستند که به آن اصول متقن و خلل ناپذیر و محبوب ایشان وفادار نباشد.

این نوع نگاه به شعر، حاصل اندیشه ای است که در فضای مستبدانه تنفس می کند و برای او تجربه های انسانی و گوناگونی اندیشه ها و نگاه ها ارزشی ندارد. از این منظر همۀ انسان ها و از جمله ، شاعران باید یک سان باشند و یک سان بنگرند و بیاندیشند و تسلیم یک اندیشۀ مسلط باشند و هر که جز این باشد، از قافلۀ تجدد و دانش جا مانده است و طبعا شعر و اندیشه و تجربۀ او چندان قابل اعتنا نیست، زیرا مطابق میل این جماعت نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:20  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

در شمارۀ پیشین  همین ادب و هنر خودمان(در روزنامه اطلاعات) نوشته ای خواندم  با عنوان ، بابا چاهیسم در «گلِ بارانِ هزار روزه» ، اینک سطرهایی از آن مطلب را برای شما خوانندگان ادب و هنر نقل می کنم و نه تنها از شما بلکه از تمام فارسی زبانان سراسر جهان استمداد می طلبم که برای دریافتن معنای این جملات به من کمک کنند.

نخست سطرهایی از شعرهای کتاب:

/کلمه ها قد می کشند ریش و سبیل در می آورند/یکی کلاه کاسکت می گذارد سرش یکی برمی دارد اره برقی را خربزه های اسطوره ای که قاچ قاچ بشوند/ طعم تازه ای به سطح زبان می چسبد/ و دهن احساس می کند آزادی را/ بچه شدن کار همیشگی من است / شیرخوارگی ام را که به دندان گرگ نشان دادند/

این جملات ، گونه ای از شعر فارسی امروز است ، من بی آن که از اتهام بی ذوقی و کم دانشی هراسی داشته باشم ، اقرار و حتی افتخار می کنم که ذوق و دانش من آن قدر رشد نکرده است که این سطرها را دریابم و به عنوان شعر فارسی بپذیرم.

اما گویا کسانی هستند که این نوشته ها و بی معناتر و آشفته تر از این ها را ، شعر    می انگارند و برایش نقد و تحلیل می نویسند ، یعنی می خواهند به آدم های بی ذوق و کم دانشی چون من این شیوۀ شعری را معرفی کنند، این هم سطرهایی از نوشتۀ تحلیلی دربارۀ این گونه اشعار:

" باباچاهی در متن یک آنارشیسم تمام عیار محسوب می شود. در حوزۀ زبان ساختاری دو آتشه تکرار است؛ در وهلۀ نخست متن را به صورت کمدی تکرار می نویسد و در مرحلۀ دوم کمدی را به صورت تئوری تکرار می کند!"

از این جملات چیزی دستگیرم نشد فقط به نظرم می رسد که "آنارشیسم" اسم است وبرای وصف باید از صفت استفاده شود یعنی "آنارشیست".

چنان که در جایی دیگر همین خطای نحوی دیده می شود:

" بابا چاهی مانند نهیلیسم دست و پا شکسته ای است که در شعر – نثرهایش لکنت زبان هم گرفته است."

اما در آن نوشته جملاتی هست که حتی به این میزان هم رسایی معنا ندارد:

"دیالکتیک بیانی و زبانی شعر انتزاعی است؛ ساختار روایت گری با تنۀ شعر تنش دارد و فرم متنی نامحسوس که مرز بین اشیاء و پدیده ها را مشخص می کند.

نشانه های تکراری در نحو زبانی ، هستندگی را به چالش می کشاند. وجه غالب این قطعیت های ارجاعی با ادعاهای مناقشه انگیز، جز مخاطب گریزی ، جنون لاعلاج متن را هم یدک می کشد."

من معلم زبان و ادبیات فارسی هستم و سالیانی است که به زبان فارسی می نویسم و می خوانم و تدریس می کنم ، اما اینک دربرابر جملاتی از این دست ، درمانده ام که این ها را به چه زبانی نوشته اند؟ اگر کسی می تواند این جملات را به گونه ای به فارسی قابل فهم برای امثال من بازنویسی کند خدایش جزای خیر بدهد.

این هم چند جملۀ دیگر برای علاقه مندان به زبان فارسی و شعر و نقد شعرامروز ایران:

"اما در مجموعه های باباچاهی ، شعر- نثر قاعدۀ خاصی ندارد؛ این نوع ساختار زبانی متعلق به تئوری هاست که خاصیتش شدت و حدت بین نثر و شعر است.

مجموعۀ «گل باران هزار روزه» آغشته به دغدغه های ساختاری هجو ، هزل، طنز، مطایبه، تناقض، گروتسک و پارادوکس، مجنون گرایی، جنون ادواری، دگر اندیشی و من اندیشی ... این امتزاج ها منجر به در راستا و محدوده بازی های لفظی و زبانی کنش های نحو گریز، نحوگرا...معناگریز، معناگرا... هنجار گریز، هنجارگرا... متفاوط نویس، متفاوت نویس... مؤلفه باز، مؤلفه ساز... درتضاد عشق و عقل..."

 توضیح بدهم که سه نقطه ها از من  نیست و نویسنده آن ها را گذاشته و این عبارت همین طور ناقص به پایان رسیده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:31  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

در این سال ها شعرهای فراوانی در موضوع انتظار موعود سروده می شود. هم چنینی بسیاری از شعرهای دیگر از جمله شعرهای عاطفی و عاشقانه برای آن که راهی به مجامع و کنگره ها و رسانه ها بیابند با این عنوان عرضه می شوند.

جشنواره های متعددی با موضوع انتظار برگزار می شود و سفارش شعر در این موضوع نیز فراوان است ، اما هنگامی که به شعرها و ترانه های پرشماری که حاصل این شرایط است نگاه می کنیم ، در می یابیم که در میان این همه شور و هیجان و برنامه و سفارش و جشنواره ، اصل موضوع ؛ یعنی انتظار موعود و فرهنگ انتظار و ملازمات و ملاحظات آن چندان مورد توجه نیست که در سروده ها بازتاب یابد.

در این نوشته چند اشارۀ کوتاه خواهم داشت به برخی از کاستی های رایج در سروده هایی که با عنوان انتظار عرضه می شوند.

1- انتظار موعود، تلخ و اندوهبار و خسته کننده نیست، بلکه همراه با امید و اشتیاق است.بنابراین در شعر نمی توان انتظار را با یأس و اندوه و تلخی بیان کرد.

2- طول مدت غیبت ، موکول به ارادۀ الهی است ودر ظهور حضرت ، هیچ تأخیری نشده است که شاعران بنویسند باز جمعه ای گذشت و تأخیر کرده ای آقا!

3- اگر منتظران مشتاق ظهور و تعجیل در فرج هستند، این اشتیاق را به زبان دعا و با خدای متعال در میان می گذارند ونه با زبان تحکم و طلب کاری و با لحن آمرانه و بدون ملاحظات و ادب سخن گفتن با معصومین علیهم السلام.

4- انتظار ظهور و شوق دیدار موعود قائم، با انتظار دیدار دلبری زیبا روی یکی نیست که در برخی سروده ها، مرزی میان توصیفات جسمانی و ستایش فضائل امام معصوم نیست.

5- خطاب کردن اولیاء خدا ملاحظاتی دارد که نمی توان به بهانۀ صمیمیت لحن، از آن چشم پوشید. لحن سخن دوستانه و عاشقانه های کوچه بازاری ، برای سخن گفتن با اولیاء الهی مناسب نیست.

6- غیبت امام زمان علیه السلام ، به معنای نبودن آن حضرت یا بی خبری از حال پیروانش نیست، شاعر اگر به جای اشتیاق فراوان به انبوه سازی شعر، دربارۀ انتظار و غیبت مطالعه و تأمل کند، آن گاه به جای بازی با مضامین و ترویج اندیشه های سست و سطحی، مروج فرهنگ آسمانی انتظار خواهد بود.

7- بخشی از این کاستی به تصمیم گیرندگان و سفارش دهندگان مربوط است که توجه خود را بیش از چیز به آمار معطوف می کنند ، چنان که در هر جشنواره ای نخستین سخن مسئولان دربارۀ فراوانی آثار دریافتی است، انگار کسی نگران کیفیت و ارجمندی محتوایی شعرها نیست.

8- یک مانع بزرگ دیگر این است که برخی گمان می کنند که تقدس موضوع شعر( مثلا شعر انتظار، شعر عاشورایی، شعر دفاع مقدس) موجب مصونیت آن از نقد وبررسی است و بر این اساس در این موضوعات ارزشمند ، به ارجمندی سخن و اندیشه آن گونه که شایستۀ موضوع است توجه نمی کنند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:50  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

" دوس داری یه جوک بگم که کف کنی؟"  این یکی از سطرهای ترانه ای است که       در( املت دسته دار) آمده است . خوب همین جمله کافی است که مشتاقان شنیدن جوک های جدید بروند به سراغ املت دسته دار ، یعنی مجموعۀ شعرهای طنز ناصر فیض.

اما در این مجموعه نه با جوک های جدید مواجه می شویم و نه طنزهای بودار سیاسی و یا حکایت هایی از خصایل اقوام و ملیت ها ی مختلف ، که یک دل سیر بخندیم و دلی از عزا دربیاوریم و دل مان خنک بشود که یک نفر توانسته حرف هایی را که ما نمی توانیم به راحتی به زبان بیاوریم با طنز و کنایه و نیش زبان گفته است .

البته اگر خوب بگردیم و تأمل کنیم می توانیم بیت های بوداری در این مجموعه پیدا کنیم ، مثلا:

دیگر بس است عدل پس از این ستم کنید

لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

یا برای دل خوشی کسانی که به مضمون های شطرنجی علاقه دارند اشاره هایی از این قبیل می توان یافت:

 

 

بلبل اینجا عاشق شاخ گل است

شوهر گل در حقیقت بلبل است

بلبل و گل زیر سقف یک لحاف

تاسحر هستند مشغول عفاف!

اما اصل ماجرا این است که طنزهای ناصر فیض برای تأثیر گذاری و جلب نظر ، چندان نیازمند این جاذبه های دم دستی نیست. یعنی سوار شدن بر موج التهابات سیاسی و خبری و یا بهره گیری از هیجانات زود گذر برای داغ کردن سوژه و رونق بخشیدن به بازار سخن خویش.

برای بیان این ویژگی کافی است اشاره کنم به منظومه ای که دربارۀ سبک های شعر فارسی است  ، یعنی موضوعی که به نظر نمی رسد ظرفیت چندانی برای طنازی داشته باشد. اما این منظومه سرشار است از ظرافت ها و کنایه ها و اشارات طنز آمیز و خواننده را با خود همراه می سازد و به سیرو سیاحتی شادمان و رندانه در دوره های شعر فارسی می برد.

چند مانع بر سر راه شناخت طنز و لذت بردن از ظرافت های طنز وجود دارد ،  این موانع موجب می شود که گونه های نازل و شوخی های سطحی به عنوان آثار طنز شهرت پیدا کنند و مخاطبان ، از طنز پرداز توقع داشته باشند که به همان شیوه های نازل شوخی و گستاخی روی بیاورند  و تصور کنند ؛ طنزپردازی که بی پروا و گستاخ نمی نویسد ، لابد شجاعت لازم را ندارد و یا از نمک پراکنی و خوشمزگی و بذله گویی بی بهره است .

انگار طنز چیزی نیست جز گستاخی و شوخ چشمی و بذله گویی و نمک پراکندن و رنجاندن دیگران.

برخی از موانع شناخت طنز از این قرار است:

1- عادت به شنیدن حکایت، یعنی قصه ای کوتاه با تیپ های تکراری، مانند مرد زن ذلیل، آدم خسیس، رئیس مغرور و کارمند مظلوم ، در این حکایت ها تکلیف تیپ ها و واکنش آن ها از پیش معلوم است، مثل فیلم های هندی که در آن ها تکلیف عاشق و معشوق و فقیر وغنی و مرد ونامرد از پیش معلوم است و با دیدن پوستر فیلم  تا آخر قصه را می توانیم حدس بزنیم.

2- سایه افکندن سیاست بر تمام وجوه زندگی ، به گونه ای که هر نوشته ای هرچند نازل اگر با نیش و کنایۀ و حتی عصبانیت و ناسزا گویی سیاسی همراه  باشد با  اقبال  مواجه  می شود . انگار سایر جنبه های زندگی چندان جاذبه ای ندارد که بتواند سایۀ سنگین سیاست را از سر طنز کم کند.

3- نا آشنایی مخاطبان با هنرهای سخنوری و بی توجهی به ظرافت های سخن به دلیل توجه بیش از حد به سوژۀ طنز به جای تأمل در چگونگی بیان که بخش مهمی از ارزش طنز به آن وابسته است.

 4- خندیدن و خنده دار بودن، این توقع از مطلب طنز که بعد از خواندن آن صدای قهقهۀ خواننده به آسمان برود و بتواند آن را برای دوستانش تعریف کندو با  هم یک دل سیر بخندند ، طنز را از جدیت و ژرف نگری به اسباب تفریح و تفنن بدل می کند.

***

با این مقدمۀ طولانی اینک نگاهی خواهم داشت به برخی از طنزهای بودار و تودار ناصر فیض در کتاب املت دسته دار تا توجه علاقه مندان طنز را به ظرافت های بیان و نقش آن در آفرینش طنز جلب کنم.

الف)    ما که کم را زیاد می گیریم

        تنگ ها را گشاد می گیریم

          از گدایان آبرومندیم

      هرچه را هر که داد می گیریم

      شعر د ر وصف باد می گوییم

      صله از کیقباد می گیریم

 به سلسلۀ تناسب ها میان کلمات (تنگ، گشاد، گدا، آبرو، هر که داد) و تداعی های جالب آن ها توجه کنید، از توضیح بیشتر در این باب معذوریم. هم چنین به تناسب میان دو مصراع  ( شعر در وصف باد می گوییم/ صله از کیقباد می گیریم) ابتدا بی ربط بودن این دو واقعه نظرمان را جلب می کند شعر در وصف باد و پاداش گرفتن از کیقباد، اما وقتی به تداعی های "باد" توجه کنیم از جمله فرصت طلبی و بیهودگی ، آن گاه زیبایی و گزندگی طنز را در می یابیم.

ب)  هر زمان ممدوحشان خر می شود

      جیب هاشان کیسۀ زر می شود

     اول پاییز خز می آورند

     بادهای خوب وز می آورند

    شاه را پیش وزیرش می کنند

   مدح و بیهوده دلیرش می کنند

 

تناسب لفظی میان کلمات ( خر- خز) و اشاره به مسمط مشهور منوچهری / خیزید وخز آرید که هنگام خزان است/ باد خنک از جانب خوارزم وزان است/

این مجال را ایجاد می کند که ترکیب طنز آمیز ( بادهای خوب وز) ساخته شود. در بیت بعدی جا به جایی وابستۀ فعل ( می کنند) یعنی کلمۀ (مدح) جمله ای را ساخته است که با آن مصراع بالا / هر زمان ممدوحشان خر می شود/ تأویل های شگفتی می آفریند.

 ج) خوش آمد گل وزآن بدتر نباشد

    که گل تا هفتۀ دیگر نباشد

 هر دو مصراع از حافظ است با یک تغییر مختصر ؛ کلمۀ (خوشتر) به (بدتر) بدل شده و این که دو مصراع از دو بیت مختلف به هم پیوسته است. اما اصل ماجرا طنز تلخی است که در این ترکیب جدید نمایان می شود.  در جملۀ نخست به نظر می رسد که / از آن بدتر نباشد/ به آمدن گل اشاره دارد ، با آمدن مصراع دوم غافلگیر می شویم و در می یابیم که نگرانی شاعر از عمر کوتاه گل است : / که گل تا هفتۀ دیگر نباشد/

 

د) گرگ رام و قناری وحشی

   بچه آهوی هار موجود است

  شمع جشن تولد اطفال

  شمع روی مزار موجود است

  وارونگی دنیایی که شاعر ترسیم  می کند هولناک است / گرگ رام ، قناری وحشی ،بچه آهوی هار/   پس از این طنز تلخ  ، مصراعی شیرین می آید / شمع جشن تولد اطفال/  اما کلمۀ "شمع" تداعی ناگواری دارد / شمع روی مزار موجود است./

آن گاه ،  مزار و مرگ تداعی شگفتی دارد:

باب کار قضات با تخفیف

بهترین نوع دار موجود است

این هم طنز بودار! این بیت در پیوستن به دوبیت بعدی ، فضاها و موقعیت های متناقضی می سازد که برای سخن شناسان و رندان ، بسیار دل انگیز است:

چرخ و انواع وانت و حمال

 ویژۀ حمل بار موجود است

تا کمی هم در آن بیاساید

سالن انتظار موجود است

سیخ خوشدست و قوری روسی

ویژۀ پای کار موجود است

***

سر آن ندارم که تمامی ظرافت های سخن را در شعرهای طنز ناصر فیض برشمارم ، این مختصر را آوردم تا بگویم برای بهره بردن از طنز ، خواننده نیز ناگزیر باید  ژرف نگری و نکته سنجی را بیاموزد و اگرنه بسیاری از ظرائف و دقایق طنز را در نمی یابد. طنز خواندن اگر نگویم که به اندازۀ طنز نوشتن ، دست کم به مراتبی از رندی و ظرافت نیازدارد.

سخن پایانی ام این است که ناصر فیض در طنزهایش، چه منظوم و چه منثور، برخلاف آن چه در نگاه اول به نظر می رسد، نسبت به مسایل پیرامونش و حتی نسبت به موضوعات بوداری چون سیاست و بقیۀ خطوط قرمز و مقولات خطیر و ای بسا خطرناک، بی تفاوت نیست.

اما هیجان زده و به تعبیر جوانان جوگیر هم نمی شود، با آرامش و متانت و البته با رندی خاص،که ضرورت طنزنوشتن است ، از فرازی بالا بلند به انسان  و موقعیت مضحک و اندوهبار انسان می نگرد و می گرید و می خندد و حاصل نگاه و نگرانی اش را به شیرینی و شیوایی می نگارد و برای ما به ارمغان می آورد و این بهترین رهاورد است در این زمانۀ عسرت و تنگدلی های بی پایان برای اهل تأمل و اندیشه .

بهترین خنده همین است که من می گویم

یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن

     

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 19:30  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

به سحر آشتی داد بین دو ضد

به ظاهر به شوخی، به باطن به جد

 

اغلب مخاطبان معمولی طنز براین گمانند که  ارزش اثر طنز بیش از هر چیز به موضوع آن مربوط است.  بر این اساس طنز هرچه بی پرواتر باشد به نظر ایشان جذاب تر است.

این کاستی در نگاه به طنز، برآمده از شرایطی است که در آن زندگی می کنیم؛ فاصلۀ هولناک میان زبان رسمی رسانه های فراگیر با زبان معمول سخن گفتن ، موجب اقبال عام به زبان مخفی است یعنی همان زبانی که در آن نه تنها از رسمیت و تعارفات پوچ زبان اداری و رسانه ای نشانی نیست، بلکه حتی از آداب و ملاحظات معمول در زبان عادی و صمیمانه نیز گریزان است.

نوشته هایی که به عنوان طنز با اقبال وسیع مواجه می شوند غالبا با بهره گیری از جاذبه های زبان مخفی با مخاطبان سخن می گویند، رویارویی با زبان رسمی و انعطاف ناپذیر محافل سیاسی، رویارویی با تعارفات و آداب ملال آورمرسوم در مراودات کاری و خانوادگی و برهم زدن بساط زهد و پرهیز در سخن گفتن از تمایلات طبیعی و غرایزکامجویانه ، این ها و نظایر این ها دست مایۀ اصلی آثاری است که به عنوان طنزهای پرمخاطب شناخته می شوند.

جاذبه های این آثار بیش از آن که به ارزش های هنری و ظرافت های بیانی اثر متکی باشد حاصل جذابیت موضوع است و احساس رضایت خاطر مخاطبان از نقض حریم های رسمی وحس رهایی از محدودیت های کسل کننده و آزار دهندۀ رسانه ها و مجامع رسمی.

این است که بسیاری از آن متونی که به عنوان طنز نوشته و سروده می شود  از هنروری های زبانی و ظرافت های بیانی بهرۀ چندانی ندارند ، زیرا برای برقرای ارتباط سریع و انتقال سادۀ پیام و جذب و خندان مخاطب ساخته می شوند به ویژه در آثاری که برای عرضۀ خطابی است ؛ یعنی از پشت تریبون یا در رسانه های فراگیر عرضه می شود که با مخاطبی کم حوصله و مجال اندک مواجه است. پس به ناگزیر همه چیزش باید در دسترس باشد و سطحی و سریع و راحت الحلقوم ، تا مخاطب را جذب کند و خنده بیافریند و موج سازی کند.

اما طنز، سخن رندانه است و برای اهل تأمل نوشته می شود این است که بیان و ظرافت های آن یکی از بنیان های طنزنویسی است ، چندان که گاه یک موضوع معمولی و حتی بدیهی در سایۀ هنروری های بیانی به طنزی ارجمند و ماندگار بدل می شود.

در این نوشته نمونه هایی از تمهیدات بلاغی و بیانی را در شعرهای ابوالفضل زرویی نصرآباد باز می خوانیم تا ضمن آشنایی با نقش زبان و بیان در شعر طنز ، توجه طنزنویسان علاقه مندان به طنز را به این جنبۀ مغفول هنر طنز نویسی معطوف داریم.

آن چه در این نوشته می آید تنها حاصل تورقی شتابزده در مجموعۀ شعر "رفوزه هاست"

که نشر نیستان آن را منتشر کرده است.

[] [] []

 

1)

بنده بر خلاف وضع ظاهری که عاجزم

شاعری مبارزم!

هر ورق زشعر من

عطر و بوی خون تازه میدهد

(بالاخص اگر میان کاغذش

- روز عید-

گوشت، از دکان، کسی کند خرید!!)        ص9

 

ایضاح بعد از ابهام؛ شاعر نخست مدعای خود را (شاعری مبارزم)به اجمال طرح می کند بعد درباره اش توضیح می دهد، (کاغذ شعری که بوی خون می دهد) اما توضیح پایانی برخلاف این مقدمات و برخلاف انتظار خواننده است و بیانگر نوعی حماسۀ مضحک که نشان می دهد همان وضع ظاهری و عاجز بودن شاعر ، به واقعیت نزدیک تر است تا ادعای او!

 

2)

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

" یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود"

دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!            ص42

 

تضمین؛ استفاده از شعر حافظ در میان متنی که به ظاهر از نظر موضوعی  تناسبی با آن ندارد فضایی متناقض آفریده است ، هم چنین ایهام د رکلمۀ " قسمت" در معنای "بخش" و در معنای "تقدیر" موجب شده که صفت "پاره ترین" طنزی زیبا بیافریند و آن گاه در پیوند با مصراع حافظ تداعی های شگفت داشته باشد.

جناس قلب در کلمات (کفش) (کشف) نیز زیباست.

 

3)

مردمان در انتظار گفته ای ، حرفی ز مسئولان

تا که با گفتار خود بیخ گرانی را براندازند

و" فلک را سقف بشکافند وطرحی نو دراندازند"

 

تضمین؛ این نیز نمونه ای دیگر از تضمین شعر حافظ است که با اندکی تصرف در اصل شعر همراه شده، ببینید که چگونه همه چیز در حرف اتفاق می افتد؟ نام این شعر نیز "حرف آباد " است. در ادامۀ شعر می خوانیم:

آنک این ما ! خیل ارزانی گرایانی که می گفتند خواهند آمد

از آن سوی حرف آباد!

گفت راوی: یک تن از مشکل گشایان قصد صحبت کرد

قبل هر کاری به آمریکا و اسرائیل لعنت کرد

بعد گفت: " ای دوستان فریاد!

میکند کمبود در این مملکت بیداد

نیمی از مستضعفان ویلایشان بی آب و بی برق است!

من به چشم خویش ، در اطراف شمران

دیده ام مستضعفانی را که دل شان سخت پر درد است

- رنگ کادیلاک شان زرد است!- "         ص57

 

مراعات نظیر؛ این گونه استفاده از تناسب کلمات ، در منطق طنز میسر است ، مستضعفانی که ویلا دارند و چون دل شان پر درد است رنگ کادیلاک شان به تناسب آن زرد شده است!

 

4)

گفت یکسر با وزیران ودود

آن چه در آن روز با او رفته بود

کای شما اندر گرانی اوستاد

" مر مرا تقلیدتان بر باد داد!"

از شما تقلید کردم ، یک نفس

زان سبب افتاد کارم با عسس

رونق کار شما در چیست، چیست؟

این گرانی های اصلی کار کیست؟

گفت یک تن زان میانه ای عمو

هست رمز کار دولت در کدو

"خلق را تقلیدشان برباد داد

ای دو صد لعنت براین تقلید باد"

 آن که عاقل بود فهمید این کلام

بیش از این عرضی ندارم والسلام

 

تلمیح؛ در این بیت ها سخن از کسی است که به تقلید از دستگاه های دولتی ، گران فروشی می گند و کارش به جریمه و شلاق می کشد ، بعد می پرسد که چرا کسی دولتیان را بازخواست نمی کند که این پاسخ را می شنود.

در آغاز این مثنوی آمده است : " حکایت آن مرد کی تأسی از دولت کرد و رجوع به حکایت خاتون و کنیزک"

این تلمیح ، دامنۀ تداعی و تأویل و گزندگی طنز را بسیار گسترده می کند.

در این جا به مناسبت سخن حکایتی نقل می کنم از شاعری که برای ممدوح خود شعری می سراید و ممدوح به او وعده می دهد که یک کدو برای کوزۀ قلیان به او بدهد.

چون به وعده وفا نمی کند شاعر این دو بیت را برایش می فرستد:

قلیانی از کدو که به من وعده شد چه شد؟

این بنده گوییا به عبث دل بدو ببست

در کوزۀ کدوی تو باد آن چه آن کنیز

اندر غیاب بی بی خود در کدو ببست

 

 

5)

در طالع ما خدای بنوشت

افسانۀ جوجه اردک زشت

(البته به طور اتفاقی

او قو شد و ما کلاغ زاغی)            ص152

 

تلمیح؛ این هم نمونه ای دیگر از تلمیح که با تغییر ناگهانی در پایان داستان جوجه اردک زشت ، طنزی زیبا می آفریند .

 

6)

گر کنی تحقیق در این داستان

" در حقیقت ، نقد حال ماست آن"

ای حسام الدین بگو با آن عزب

ازدواج المرء احلی من رطب!

مثنوی با این قشنگی ساختیم

کک به تنبان شما انداختیم!            ص76

 

تضمین،ملمع،ارسال المثل؛ در این سه بیت در کنار هم نشستن این سه آرایه ترکیبی دل نشین از فضای طنزآمیز فراهم آورده است، نخست تضمین شعر مولانا ، سپس مصراعی عربی که از جنبۀ تمثیلی دارد و بعد استفاده از ضرب المثل فارسی /کک به تنبان انداختن/ به تناسب موضوع ترغیب جوانان به ازدواج که شیرینی و ظرافت طنز را به اوج می رساند.

 

7)

"ما در این شهر ، غریبیم و در این ملک، فقیر"

عده ای بی کس و کاریم و نزاریم وحقیر!

به وزیران ز گرانی گله بردم، گفتند:

" ما نداریم در این مسئله اصلا تقصیر"          ص89

 

تضمین و استفاده از نسخه بدل؛ آغاز شعر با مصراعی از سعدی است اما این تمهیدی است برای استفاده از شیوۀ توضیح نسخه بدل در تصحیح متون قدیمی تا در سخن وزیران / ما نداریم در این مسئله اصلا تقصیر/ تصرفی طنز آمیز شود.

در زیر نویس صفحه برای کلمۀ /اصلا/ توضیح می دهد که: در بعضی نسخه ها به جای اصلا " الّا " آمده است.

به این ترتیب سخن وزیران این گونه می شود:/ما نداریم در این مسئله الّا تقصیر/

که اشاره ای ظریف است به تفاوت  واقعیت و ادعا، و شاید طعنه ای  به  سانسور در رسانه های رسمی!

 

 

8)

کنون که خسته و درمانده ام من درویش

چه سازم ار نگشایم به مدح جانان، نیش:

تو حق به جانبی ار ناز می کنی ای دوست

که نیست مثل تو در چین و گینه واتریش

لبان سرخ تو شیرین و گفته ات دلچسب

در آن مکان که تو باشی چه حاجتی به سریش

 

تشبیه مضمر همراه تفضیل؛ این شیوه برای بیان برتری معشوق  ( مشبه) نسبت به مخلوقات دیگر( مشبه به)  در شعرهای عاشقانه رایج است ، چنا ن که حافظ می فرماید؛

باغ مرا چه حاجت سرو صنوبر است

شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

و این یعنی ترجیح زیبایی و قامت موزون معشوق بر سرو و صنوبر، در شعر ابوالفضل زرویی از همین شیوه برای ستایش معشوق استفاده شده  / در آن مکان که تو باشی .../اما چون به قافیه می رسیم  می بینیم که معشوق را بر (سریش) برتری داده است ، به بهانۀ دلچسب بودن اما چون نیک بنگری به طعنه از سماجت او ( سریش شدن) یاد کرده است.

 در دو بیت پایانی همین شعر می خوانیم:

در سرای بزرگان دگر مزن " ملّا"

که بهر آب گر آن جا گرو گذاری ریش

 به آب مرحمتی مر تو را غریق کنند

" چنین کنند بزرگان چو کرد باید... کار!"           ص100

 

این ارسال المثل همراه تغییر ناگهانی قافیه، برخلاف انتظار خواننده است و البته توجه خواننده را به قافیۀ اصلی معطوف می کند.

در بلاغت ، اگر شیوایی و سیاق طبیعی کلام چنان باشد که خواننده را در خواندن و حدس زدن ادامۀ مصراع  برانگیزاند به این صناعت ، ارصاد و تسهیم می گویند ، مثلا در این بیت از قیصر امین پور با توجه به سیر طبیعی کلام  می توان در پایان مصراع سهیم شد:

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد

آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت

با رعد سرفه ها گران سینه صاف کرد

 

 

9)

پسر همسایۀ ما

به موهایش ژل و کتیرا می مالد

و کیف سامسونت دارد

حتی ادوکلن های گران قیمت به خودش می زند

وهمیشه می خندد

وبا این کارهایش

ارزش ها را زیر سؤال می برد

اما من هیچی را زیر سؤال نمی برم

......

شرم و حیا از بین رفته است

حتی تلویزیون هم پس پریروزها

یک فیلم کمدی پخش کرد

چرا گریه را ازمردم دریغ می کنند؟؟

کاش بهانه ای پیدا می شد

تا به دستاویز آن

یک شکم سیر گریه می کردیم

آخ که چقدر گریه خوب است

محبوب است

مطلوب است

 و از این قبیل!          ص123

 

 

نقیضه، وارونه گویی؛ این شعر به شیوۀ نقیضه است و در بخش " اخوانیات " برای علیرضا قزوه سروده شده، و چنان که می بینید ،اشارات و ظرایف آن بی نیاز از توضیح است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 14:22  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

واقعاً از در و دیوار غلط می بارد ! این جمله را به مجاز و کنایه ننوشتم. بر دیوار یک وزارتخانه تابلوی بزرگ بسیار زیبایی است که آیۀ قرآن کریم را نوشته است ، همه چیز مرتب و شیک و آراسته است ، غیر از متن آیه که غلط است /شهرالرمضان الذی انزلت فیه القران/ به مسئول آن اداره این کاستی را یادآوری می کنم.

می فرمایند : در اینترنت همین جوری نوشته بود! حالا شما هم زیاد سخت نگیرید ما  می خواستیم کار فرهنگی فاخر انجام بدهیم، مگر چند نفر مثل شما این قدر با دقت تابلو را می خوانند؟

***

یک مجمع مشهور شعر و ادب پوسترهایی از بزرگان شعر امروز چاپ کرده است، در کنار هر شاعر ، شعری از او نیز آمده است.

در کنار تصویر نیما نوشته اند:

 

/زردها بیهوده قرمز نشدند /.../صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست/

می پرسم چرا غلط  و ناموزون نوشته اید؟ می فرمایند:

در ترانه ای که فلان خواننده خوانده است این طوری می خواند!

***

بر پل های بزرگراه ها ، شعرهایی نوشته اند ، برخی از بیت ها از ترکیب بند مشهور محتشم کاشانی است ، این هم دو نمونه اش:

/باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین    بی نفخ سور خواسته تا عرش اعظم است/

/ وین سرو فتاده به هامون حسین توست/

با آن اداره ای که متولی امر است تماس می گیرم، تشکر می کنند و می گویند کارشناسان روابط عمومی ما این شعرها را این طوری نوشته اند!

***

این هم تابلوی چند خیابان ، تا باور کنید که از در و دیوار غلط می بارد:

خیابان ذکریای رازی! یعنی نویسندگان این تابلو ، معنای " ذَکَر" را با دوفتحه نمی دانند، یعنی نمی دانند که نام حضرت زکریا علیه السلام در قرآن ، آمده است؟

خیابان عثنی عشری! لابد این نویسندگان هم شیعۀ دوازده امامی هستند ومعنای کلمۀ اثنی عشری را می دانند .

بن بسته حسینی! کسرۀ میان مضاف و مضاف الیه و موصوف و صفت ، اخیراً ارتقاء مقام یافته وبه صورت (ها) در میان ترکیب ها ظاهر می شود.

***

این روزها که رونق بازار سخنرانی و میزگرد وبیانیه ها رقابت ها و مجادلات سیاسی است، افزون بر تمام رهاوردهایی که در حوزۀ اخلاق و اندیشه و نظریه پردازی به جای می ماند! خدماتی به زبان فارسی می شود که زبان از شکر و ثنای آن قاصر است.

/ورود کردن / ورود پیدا کردن/ از آن ترکیب های خلاقانه ای است که فقط اهل سیاست توانایی آفرینش آن را دارند.

و از این قبیل است تعابیری که جز در کشکول اهل سیاست در هیچ قاموسی یافت      می نشود ؛ چیزهایی از این دست:

/باز مهندسی فرهنگ عمومی / سناریوهای قیمت سوخت /بسته های گفتمان سیاسی/ کلید خوردن طرح های عمرانی/

کشف ظرفیت های ناشناختۀ تنوین در ساختن کلمات جدید و گسترش گنجینۀ لغات فارسی این هم تعدادی از نمونه های قدیم و جدیدش:

/چهارماً/ گاهاً / چهرتاً / خواهشاً / تلفناَ / و ... زاین ده ویران دهمت صد هزار!

از همه با نمک تر این که یک سخنران بسیار مشهور، دارد آیۀ قرآن می خواند و حروف شمسی و قمری را نمی شناسد؛ چندان که /الجبار/ را با حذف لام و مشدد کردن جیم تلفظ می کند.

از بهر خدا مخوان!

***

یک جشن بزرگ فرهنگی ورزشی، برقرار است و تلویزیون دارد آن مراسم شکوهمند را نشان می دهدو مجری دارد با لحنی حماسی شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی را    می خواند تا می رسد به این سطر:

/ این خبر را هر دهاتی! بازگو می کرد/

ما که البته دهاتی و عوام هستیم ، ولی شما که سواد دارید، شما که مدیر کل و کارشناس و مجری ومتخصص و مروج فرهنگ و مبلغ ارزش ها هستید، شما که خیلی سرتان   می شود و فوق تخصص دارید وهر کاری را به نحو احسنت!! انجام می دهید و هر پستی که پیشنهاد کنند تخصص کافی برای پذیرفتنش دارید، لطفاً بفرمایید که آیا درست و نادرست، فرقی ندارد؟ آیا غلط نوشتن و غلط حرف زدن و آشفته گویی و بی معنا گویی ، از لوازم مدیریت کلان و تصدی پست های نان و آب دار است؟

اصلا آیا زبان فارسی اهمیت دارد؟ هم چنان که رقابت و تبلیغات وافشاگری و شورآفرینی و یارکشی و تقسیم مناصب اهمیت دارد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 10:8  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 این شعر را سالها پیش سروده ام و چون مربوط به ایام پایان سال است تقدیم دوستان می کنم

آخرین هفتۀ زمستان است

همه چشم انتظارِ چهرۀ عید

پر شده شهر از هوای بهار

عطر گل های زرد وسرخ و سفید

 

در خیابان و کوچه و بازار

دست در دستِ مادر و پدرند

کودکان پُر نشاط آمده اند

تا لباس قشنگ و نو بخرند

 

مثلِ آیینه صاف و براق است

کفش ها ،زیرِ نورِ ویترین ها

کودک اصرار می کند:" بابا!

من از این کفش ها فقط این ها"

 

-  چند؟  - ناقابل است ، ده تومان

- ده هزار؟! این که... چشم های پدر

به زمین خیره می شود با بُهت

منتظر مانده چشم های پسر

 

کودک و عید شادی وخنده

کودک و کفش نو، لباسِ قشنگ

کودک و سرزمین رؤیاها

 عطرها ، نورهایِ رنگانگ

 

- "می خری؟ هان؟ ببین چه براق است؟

ظاهرش مثل کفشِ مردانه ست

می خری هان؟ ببین که مرد شدم"

مرد در فکرِخرجیِ خانه ست

 

راستی چند روز مانده به عید؟

عیدِ آجیل و ماهی قرمز

عیدِ این سفره های دور از نان

که به سامان نمی رسد هرگز

 

- می خری هان؟ - بله بله حتماً

می زند خنده شادمانه پسر

لبش از شادی و شعف باز است

مثلِ لبخندِ کفش های پدر

 

در خیابان و کوچه و بازار

هیچ کس بغضِ مرد را نشنید

آی تقویم های رنگارنگ!

راستی چند روز مانده به عید؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

آخر سال است و دارد دردسر از هر نظر

اولش چارشنبه سوری آخرش سیزده به در

 

نه! نشد! این را بگو چارشنبۀ پایان سال

آن یکی را هم بگو روزِ طبیعت ای پسر

 

اصطلاحات رعیت هیچ اصلا خوب نیست

مثل مسئولان بیاور اصطلاحی تازه تر

 

مثل مسئولان رها کن از خودت لفظی جدید

مثل مسئولان رها کن نطق شیرین چون شکر

 

تو نمی دانی مگر دشمن که لولو خورخوره ست

مثل اکلیل و سرنج و فشفشه دارد خطر

 

تو به فکر خنده و شادی و دشمن در کمین

خنده دارد عید و تعطیلات سال نو مگر؟

 

خنده در این برهۀ حساس اصلا خوب نیست

تو نمی خوانی مگر تحلیل و تفسیر وخبر؟

 

جنگِ داغ و جنگِ سرد و جنگِ گرم و جنگِ نرم

آتشی از جنگولک بازی ست هر سو شعله ور

 

خنده و شادی چرا تا گریه و اندوه هست؟

دست بردار ای پسر از کارهای بی ثمر

 

کارهای بی ثمر؛ عید و بهار و هفت سین

جشن و تعطیلات و مهمانی و دیدار و سفر

 

جز سخنرانی شنیدن هیچ کاری خوب نیست

جز سخنرانی مگر کاری دگر دارد بشر؟

 

گوش کن تا من برای تو سخنرانی کنم

بی سخنرانی شود ایام تعطیلت هدر

 

عیدی و یارانه ات واریز شد اما نخند

چاله ها کندم برای پول تو جای دگر

 

پولِ آب و برق و بنزین است این یارانه ها

این امانت را به دولت بازگردان زودتر

 

پول های دولتی را قاطی پولت مکن

هیچ با یارانه مبل و خانه و ماشین مخر

 

آخر سال است و بازارِ خرید سالِ نو

پول هایت را تو اما پیشِ بازاری مبر

 

پول هایت را بیا بسپار دست بانکِ ما

تا دهد وام کلان بر دوستانِ عمده خر

 

تا که خودپرداز باشد قطع در پایانِ سال

تا شوی در باجه ها دنبالِ پولت در به در

 

تو اگر سرگرمِ خودپرداز باشی بهتر است

بهتر است از جشن وشادی بهتر است از هر نظر

 

گر چه در سیمای خوبان یک نظر باشد حلال

یک نظر بر ساز در سیما ولی دارد خطر

 

یک نظر بر ساز در بیرون ندارد هیچ عیب

 یک نظر بر ساز در سیما ولی دارد ضرر

 

 

تازه فهمیدم نظرخواهی عجب چیزِ بدی ست

از نظر حالا پشیمان گشته ام از هر نظر

 

از نظر بر ساز وبر سیما حذر کردم تو نیز

از نظر بر ساز در سیما برادر جان! حذر

 

قصه ای دارد مفصل عید و تعطیلاتِ آن

چون نباشد حوصله من قصه کردم مختصر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:41  توسط اسماعیل امینی  | 

 

ایشان این شعر  را در روستای زان و در زیر درختان ورس،بصورت پارسی سره در سال 1330 شمسی سروده اند:

گذر ز دانه و دام جهان و خویش مباز

که مرغ با پر آزاد می‌کند پرواز

به کوهپایه «زان» بامداد با یاران

که دور باد دل پاکشان ز سوز ‌و ‌گداز

چه گویمت که چه می‌گفت باد مشک‌فشان

که می‌گشود به گفتار خود هزاران راز

ز من نیوش و میاسا در این دو روز جهان

که پیش روی تو راهی ست سخت دور و دراز

درخت های کهنسال ورس بر سر کوه

که دیده‌اند به دامان کوه بس تک و تاز

به گوش هوش شنیدم که دوش می گفتند

که همچون ناله نی بودشان نوا و نواز

بسی دمیده در این جویبار سبزه نغز

بسی شکفته در این بوستان شکوفه ناز

بسی چمیده در این کوهسار کبک دری

بسی رمیده بر آن آهوان مشک انداز

نشان مهر که دیده است در سرای سپنج؟

جهان به کس ننماید دو روز چهرۀ باز

همی برد پی امروز آنچه در دیروز

همی کند به سرانجام آنچه در آغاز

به ساز و سوز بهار و خزان شکیبا باش

به تنگنای جهان باش ورس را انباز

به هرزه راه مپیما و خویش خسته مساز

که پیش پای تو باشد بسی نشیب و فراز

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:12  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

راستی شعر طنز به چه درد می خورد؟ حالا که در پیامک  و اینترنت و جمع های دو سه نفری ، هرچه دل مان می خواهد می نویسیم و می گوییم و می خندیم و دل مان خنک     می شود. تازه همان چیزهایی هم که در سریال ها و نمایش های صداو سیمایی به اشاره و کنایه و اطوارهای مختلف می گویند ونمی گویند ، بین خودمان می گوییم و از خط قرمز و خط اتو وخط های بدتر از آن رد می شویم به چه خوبی! کسی هم کاری به کارمان ندارد.

آقای دائم مقام  می گوید: شعر طنز چیز خوبی است  به چند شرط و البته  انا من شروطها

یعنی خود من یکی از شرایط شعر طنز خوب هستم . چون جامع خوبی ها منم از هرنظر!

آقای دائم مقام معتقد است که شعر طنز باید انتقادی باشد، و از ناسپاسی و قدرناشناسی    عده ای از مردم انتقاد کند که قدر مسئولان نازنینی چون ایشان را نمی دانند.

مهم ترین ناهنجاری موجود در جامعه ازنظر آقای دائم مقام همین ناسپاسی و کفران نعمت است. ایشان شخصا می تواند شهادت بدهد که همه چیز خوب و عالی و بلکه متعالی است.

فراوانی پست و مقام ، حقوق های بسیار مناسب  و حتی بیشتر از مناسب برای جمیع مناصب! بورسیه کامل با امکانات رفاهی و سایر مخلفات در دانشگاه های آن سوی اقیانوس ها برای دائم مقام و جمیع منسوبین و منصوبین آن برادر گرانقدر برای تبدیل دیپلم ردی به دکترای تخصصی در سه سوت. سفرهای اداری  و ماموریت های خانوادگی به اقصای عالم به ویژه به سرزمین های استکباران ! با حق ماموریت و حقوق و مزایا و باقی قضایا...

خوب شما بفرمایید این همه نعمت که از در و دیوار می بارد جای شکر ندارد؟ آیا نمک نشناسی نیست که طنز پردازان ، زبان درازی کنند و  عزیزانی چون آقای دائم مقام و دوستان و آشنایان و خویشاوندان دور نزدیک او را آماج طعن و طنز کنند؟

البته طنز برای جامعه لازم است  چون تازگی ها کشف کرده ایم که جامعه به نشاط و خنده نیازمند است.

ما که آن قدر مشغول خدمت گزاری در چندین سنگر هستیم ، طبعا فرصتی برای مطالعه و حتی فکر کردن نداریم چه رسد به این که بخواهیم شعر طنز بشنویم. ما اگر  وقت خالی داشته باشیم می کوشیم که یک سنگر جدید خدمت را به سنگرهای موجودمان بیفزاییم که بدجوری کشته مردۀ خدمت در چندین سنگر هستیم ؛ از مدیریت فرهنگی گرفته تا صادرات واردات، و از مدیریت کلان دیپلماتیک تا ادارۀ چندین فدراسیون ورزشی و ریاست چندین دانشگاه و مرکز علمی و یک جور مراکز دیگر که ناگفتنی است . اصلا ما که دائم مقام باشیم شاه کلید مدیریت هستیم از هر نظر!

چنان که فرمودیم جامعه به طنز و نشاط نیاز دارد، جامعه ای که به برکت مدیریت جامع امثال ما ، خوب و خوش و برخوردار و دانشمند و ثروتمند و تنومند و برومند شده است و همه چیزش عالی و متعالی است ، فقط مانده است خندیدن و نشاطش که آن هم به عهدۀ شما عزیزان طنزپرداز است شما باید این مردم خوشبخت ومرفه و خرسند را بخندانید تا چشم حسودان را بترکانید.

جناب روشنفکر می گوید که: شعر طنز چندان فایده ای ندارد، چون نمی تواند فریاد برآورد و از ستمی که بر انسان امروز می رود سخن بگوید.

شعر طنز که نمی تواند از دمکراسی و آزادی های اجتماعی و فردی و اختصاصی و خصوصی و انواع دیگر آزادی دفاع کند به چه درد می خورد؟

من که اندوه تمام انسان ها به و یژه انسان های جهان سومی و علی الخصوص هموطنان خودم را بر دوش خویش حمل می کنم فرصتی برای خندیدن ندارم.

من اگر فرصتی داشته باشم دلم می خواهد که فریاد بزنم و اعتراض کنم که ؛چرا         نمی گذارید من فریاد بزنم؟

جناب روشنفکر می گوید که در جوامع بسته ، طنز هیچ خاصیتی ندارد چون ممیزی و سانسور ، دمار از روزگار طنز بر می آورد. در جوامع آزاد و باز از جمیع جهات! باز هم طنز به درد نمی خورد چون بهانه ای برای اعتراض و مخالفت وجود ندارد.

جناب روشنفکر می گوید که این جامعه قدر او را نمی داند چندان که از آثار طنز او استقبال نمی کند همان طور که دستگاه ممیزی هم با قدرناشناسی و بی سوادی تمام از سانسور آثار او منصرف شده و به کتابش مجوز داده و او را از مزایای نالیدن از سانسور و کتابش را از امتیازات کتاب ممنوعه ، محروم ساخته است .

جناب روشنفکر می گوید که او ناگزیر است  در گریز از غم نان ، مواجب بگیر دستگاه های دولتی باشد و با  ادارات فرهنگی  مراودات چرب و شیرین داشته باشد اما از طنزپردازان هرگز توقع نداشته که بروند در یک تالار دولتی آثارشان را بخوانند چون طنزپردازان باید در صف مقدم مبارزه باشند. البته او هم تلاش خواهد کرد بعد از برخورداری از مواهب آن مراودات مذکوردر سطور پیشین ، در اسرع وقت به این صف مبارزه بپیوندد، با خاطری آسوده از غم نان  و شاید نان روغنی و نان فانتزی و باگت فرانسوی و بلکه هم بیشتر و پیشتر  از این ها!

کارمند وقتی اسم شعر طنز را می شنود آهی می کشد و می گوید: طنز باید برای افزایش حقوق ما راهی پیدا کند، چرا طنز نویسان دربارۀ رسمی شدن ما شعر نمی گویند؟

ساعت کار ما زیاد است و ما فرصت نمی کنیم شغل دوم داشته باشیم ، شما در شعرتان به طنز و شوخی این نکته را بنویسید که ساعت کار ما را کم کنند.

کارمند می گوید که دفترچۀ بیمه اش بی خاصیت شده و بیمۀ تکمیلی و بیمۀ طلایی و نقره ای و برنزی هم دردی از او و خانواده اش دوا نکرده است و این وظیفۀ شعر طنز است که بی خاصیت شدن دفترچۀ بیمۀ کارمندی را بیان کند.

کارمند می خواهد حرف های دیگری هم بزند که یک جوان برومند و آینده ساز و دانشجوی عزیز ، حرفش را قطع می کند و دربارۀ رسالت شعر طنز و ظرفیت های اعتراضی و افشاگرانۀ طنز حرفهایی آتشین می زند و رگ های گردنش برجسته می شود و رنگش صورتش سرخ و کبود می شود و در پایان فریاد بر می آورد که نه شعر تورا قبول داردو نه طنز را و بدون این که منتظر واکنش تو باشد راهش را می گیرد ومی رود.

تو کم کم پی می بری که آن آقای دائم مقام عجب بینشی داشت که می فرمود :

مهم ترین ناهنجاری جامعه ،همین ناسپاسی و کفران نعمت است از هر نظر!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:14  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری/ تا فرو شوید اندوه دلی/ دست درویشی شاید / نان خشکیده فرو برده درآب/

اگر در تحلیل این دوسطر شعر بنویسم که ؛ سطر اول شعرنمای باز است و سطر دوم آن نمای بسته است و یا اگر بنویسم که سپهری ابتدا یک لانگ شات دارد و بعد با یک کلوزآپ ما را به تماشای تصویر ( دست درویش و نان خشکیده ) می برد، لابد با اقبال نوگرایان مواجه  می شوم  و می توانم ادعا کنم که پیوند شعر و سینما را یافته ام و شیوه ای تازه در نقد ادبی آفریده ام!

اما جماعتی از اهل ادعاهای شگفت ، حتی کار را از این هم ساده تر پنداشته اند و با وارد کردن اصطلاحات سینمایی به شعرگمان کرده اند که شعر و سینما را به هم پیوسته اند.

انبوهی از شعرهایی که با این پندار ساده نوشته می شوند و در هر سطر چند تا سکانس و پلان و کات و نمای خارجی و نمای بسته ، تحویل مخاطب می دهند ، بر این گمان که شعر سینمایی هستند.

به راستی اگر موضوع پیوند میان شعر و هنرهای دیگر و یا حتی پیوند میان شعر و علوم ،شعر وصنایع ،و اصلا شعر و هر چیز دیگر، به این سادگی باشد ، به مباحث نظری و تجربه های هنری چه نیازی هست؟

 با ساده انگاری و به سرعت در همین یادداشت کوتاه ،الگوهایی برای پیوند میان شعر و هنر و علم و صنعت و هر چیز دیگر ، می توان نوشت.

1- شعر ونقاشی : بر بوم من ترکیب چندین رنگ بودی

2- شعر و موسیقی: نت های تو بر خط حامل کوک باشد

3- شعر و معماری: ای پنجرۀ غربی تو رو به خیابان

4- شعر و خوشنویسی: شکسته ثلث و غبارم کنار نستعلیق

5- شعر و صنایع سنگین: کورۀ بلند عشق بر تریلر زمان

6- شعر وخیاطی : چشم من دوخته بر پارچۀ دست لطیفت

7- شعر و روزنامه نگاری: تو یک تیتر داغی و من آگهی

 

اما فارغ از این ساده انگاری ها، اگر نیک بنگریم، میان شعر و هنرهای دیگر و به دیگر بیان ، میان شعر و آنچه در جهان هست ، پیوندهایی وجود دارد و البته می توان پیوندهایی جدید کشف و یا ایجاد کرد، اما این پیوند تا هنگامی که صورت هنری و شعری نیافته است در سطح باقی می ماند.

در آثار شاعران گذشته نیز گاهی نمودهایی از هنرها و دانش های گوناگون دیده می شود؛ مانند اصطلاحات فلسفی و نجومی ، مباحث صرف و نحو، واژه های هنر موسیقی و از این قبیل ، اما تنها با وارد شدن کلمات و اصطلاحات هنری و علمی به سطرهای شعر نمی توان گفت که شاعر مثلا میان فلسفه و شعر و یا موسیقی و شعر پیوند زده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 20:6  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

در بخش نخست ، نگاهی داشتیم به برخی احکام فلسفی و بدون پشتوانۀ مطالعاتی و تجربی دربارۀ پیشینۀ شعر ایران ، اینک ادامۀ همان سخن را پی می گیریم.

6- می فرمایند : شعر گذشته ، کلی نگر بوده است و به جهان پیرامون ، نگاه جزء نگر و جست و جوگرانه و تجربی نداشته است. اما شعر مدرن امروز، جزئی نگر است و با واقعیت جهان ارتباط مستقیم دارد.

عرض می کنیم: دو گونه نگاه به جهان پیرامون همواره در شعر گذشته و امروز دیده می شود و هیچ یک بر دیگری ترجیح ندارد.

گاه حتی در شعرهای یک شاعر این دو شیوۀ نگاه به جهان؛ یعنی کلی نگری و جزئی نگری در کنار هم آمده است. به این چند سطر از شعر سهراب سپهری نگاه کنید:

  یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم

طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب

یاد من باشد ، هرچه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب درآرم

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بربخورد

یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است

 در این شعر هم جزئی نگری هست؛

/ یاد من باشد، فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم/

 و هم نگاه کلی به جهان ؛

/یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد/

 این هم نمونه ای از جزئی نگری در شعر گذشته برای آسودگی خیال فلاسفۀ شعر مدرن؛ این چند بیت شعر از منوچهری دامغانی شاعر قرن پنجم است:

وان قطرهٔ باران که برافتد به گل سرخ

چون اشک عروسی ست برافتاده به رخسار

وان قطرهٔ باران که برافتد به سر خوید

چون قطرهٔ سیماب است افتاده به زنگار

وان قطرهٔ باران که برافتد به گل زرد

گویی که چکیده‌ست مل زرد به دینار

وان قطرهٔ باران که چکد بر گل خیری

چون قطرهٔ می بر لب معشوقهٔ میخوار

وان قطرهٔ باران که برافتد به سمنبرگ

چون نقطه سفیداب بود از بر طومار

وان قطرهٔ باران ز بر لالهٔ احمر

همچون شرر مرده فراز علم نار

وان قطرهٔ باران ز بر سوسن کوهی

گویی که ثریاست برین گنبد دوار

بر برگ گل نسرین آن قطرهٔ دیگر

چون قطرهٔ خوی بر ز نخ لعبت فرخار

این ابیات در وصف قطرۀ باران است و البته در پیش و پس از این بیت ها چندین بیت دیگر دربارۀ قطره های باران در شعر آمده است.

نظایر این گونه نگاه های جزئی نگر و دقیق به جهان پیرامون، در اشعار گذشتگاه فراوان است . شاید اصحاب احکام مدرن مجال مطالعۀ آن ها را نداشته اند وبنابراین، با کلی نگری فلسفی دربارۀ جزئی نگر نبودن شعر گذشته، حکم صادر کرده اند.

 

7- می فرمایند : زبان شعر گذشته ، فاخر بوده است و با زبان مردم فاصله داشته ،   به گونه ای که زبان ادبی ، یکی از مشخصات شعر محسوب می شده است.

اما شعر امروز می خواهد فاصلۀ میان زبان ادبی و زبان گفت و گوی مردم را از میان بردارد.

عرض می کنیم : بخشی از این سخن درست است  و آن هنگامی است که به شعرهایی نگاه کنیم که برای حاکمان و امیران ساخته شده است . یا شعرهایی که به قصد مفاخره و ابراز قدرت سخنوری سروده شده، هم چنین همواره حتی در روزگار ما، میان زبان اهل مدرسه و زبان مردم فاصله ای هست.

در گذشته تعداد افراد تحصیل کرده و با سواد چندان پرشمار نبود و نیز انتشار کتاب و مطالعه، طبعا با این زمانه قابل قیاس نیست. با این حال بخش بزرگی از شعر گذشتگان به زبان گفت و گوی مردم است ، هم چنان که آثار فراوانی به گویش ها و لهجه های اقوام مختلف وجود دارد.

این که شاعر به زبان فاخر و ادبی شعر بنویسد یا به زبان سادۀ گفتاری ، به انتخاب او و ماهیت شعرش مربوط است و نه به دیروز و امروز شعر ، یا به سنتی و مدرن بودن شاعر.

در همین روزگار خودمان نه در میان سروده های شاعران مختلف ، بلکه در سروده های یک شاعر –  اخوان ثالث – با گونه های مختلف زبان فارسی مواجه می شویم ؛ از سطرهایی به زبان ادیبانه و کهن ، چون:

/من امشب آمدستم وام بگزارم/ حسابت را کنار جام بگذارم/

تا سطرهایی به زبان سادۀ گفت و گو:

/قاصدک ! هان ! ولی آخر  ای وای/ با توام آی کجا رفتی آی.../

در شعر های سایر نام آوران شعر امروز نیز این تنوع زبانی دیده می شود ، چنان که در شعر بزرگان گذشته نیز چنین  است.

 

8- می فرمایند: شعر گذشته ، تک صدایی بوده است و شعر امروز ، شعر چند صدایی است.

یعنی گونه های مختلف و حتی متضاد سخن و اندیشه در یک شعر ،مجال بیان می یابند.

به دیگر سخن، شاعر به جای آن که حاکم یگانۀ سخن و اندیشه در شعر خود باشد، تنها راوی صادقِ  صداهای گوناگونی است که می شنود و آن ها را به مخاطب می رساند، تا به جای آن که شاعر داور نهایی باشد، مخاطب به اقتضای پسند و اندیشۀ خویش، شعر را تأویل کند و از آن میان دلخواه خود را برگزیند.

 

عرض می کنیم: سخن عین القضات همدانی دربارۀ آینگی شعر مشهورتر از آن است که نیاز به تکرار آن باشد. اما افزون بر آن انبوهی از شعرهای گذشتگان است که در آن ها ، جدال صاحبان سخن ها و اندیشه های گوناگون ، طرح می شود و در بسیاری از آن ها ، شاعر فقط راوی ماجرا ست و داوری را به مخاطبان واگذار می کند.

باری بخش شگفت این داعیۀ چند صدایی و فضایل مترتب بر آن ،در این است که، اصل قضیه مربوط به شعر نیست و این شیوۀ چند صدایی، روشی است در رمان نویسی با تمام ویژگی هایی که رمان دارد و چندان شباهتی به شعر نمی تواند داشت.

و بخش مضحک ماجرا این است که ، برخی گمان کرده اند که چند صدایی در شعر، چیزی است مانند اجرای نمایش رادیویی، این شاعران چند صدایی هنگام خواندن و به قول خودشان اجرای شعرشان، صداهای مختلفی از خود در می آورند ؛ صدای مرد ، صدای زن، صدای کودک، صدای قطار و هواپیما، صدای باد و رعد وبرق، گریه و خنده و از این قبیل، به گمان آن که چند صدایی شعر می خوانند.

اگر چند صدایی و مدرن شدن بر این سیاق است، لابد شیوۀ نقالی و پرده خوانی ، گونه ای از اجرای مدرن و چند صدایی در شعر است.

9- می فرمایند : در شعر گذشته کلمات و حتی موضوعات، به دو دستۀ شاعرانه و غیر شاعرانه، تقسیم می شد. اما در شعر امروز ، هیچ کلمه و موضوعی نیست که شاعرانه نباشد.

 

عرض می کنیم : در آثار شاعران خلاق ، چه در گذشته و چه در این روزگار ، محدودیتی در انتخاب کلمات یا موضوع شعر وجود ندارد. اما در آثار شاعران مقلد و پخته خوار، این محدودیت و بسته بودن دایرۀ واژگانی و موضوعی دیده می شود.

به آثار بزرگانی چون ؛ رودکی ، منوچهری، عطار، نظامی ، مولانا، سعدی ، صائب و بیدل بنگرید و ببینید چه بی کرانه ای از کلمات و موضوعات در برابرتان می گسترانند.

سخن بر سر این است که شاعران خلاق و شعرهای خلاقانه در قیاس با شاعران و آثار تقلیدی البته همواره کم شمار است  و این غلبۀ متشاعران بر شاعران، در روزگار ما نیز دیده می شود.

 

10- می فرمایند : شاعر پیشین ، در شعرهایش کاری به زندگی واقعی نداشت ، به گونه ای زندگی می کرد و به گونه ای دیگر شعر می سرود . این است که در شعر گذشته چندان نشانی از زندگی واقعی دیده نمی شود. اما شعر امروز بیانگر تجربه های فردی و عینی شاعر است و از این منظر بر شعر کلی باف  و ذهنی پیشینیان ، رجحان دارد.

 

عرض می کنیم : شعر ، گاهی بیان رهاوردهای تجربی شاعر است و گاهی حاصل مطالعات و تأملات او در آثار دیگران و گاهی برآمده از اندیشه های انتزاعی اوست و بسیاری از منابع الهام و تأثیرگذار بر ذهن و زبان شاعر که ممکن است قابل احصاء نباشد.

محصورکردن شعر در محدودۀ تجربه های فردی شاعر ، جز محروم کردن شعر از امکانات گستردۀ ذهن و زبان کاشف و جست و جو گر شاعر ، چه خاصیتی خواهد داشت؟

در شعر گذشته نمونه های فراوانی دیده می شود که حاصل تجربه ها و مشاهدات عینی شاعر است ، هم چنان که بخشی از اشعار نیز برآیند مطالعات و آموخته های شاعران است.

برای نمونه به این چند بیت که از مشاهدات و تجربه های فردی شاعر از جهان واقعی است نگاه کنید:

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

***

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف

گویی که لقمه ای ست زمین در دهان برف

***

شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار

چه فتاده‌ست که امسال دگرگون شده کار

خانه‌ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش

نوحه و بانگ و خروشی که کند روح فگار

کوی ها بینم پر شورش و سرتاسر کوی

همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار

رسته‌ها بینم بی‌مردم و درهای دکان

همه بر بسته و بر در زده هر یک مسمار

***

برای مطالعۀ بیشتر می توان به نوشته های فراوانی که دربارۀ سبب سرودن برخی اشعار در کتاب های گوناگون آمده است مراجعه کرد از جمله ، نوشته های خواندنی شمس الدین افلاکی در مناقب العارفین، که سبب سرودن برخی از شعرهای مولانا در آن کتاب طرح شده است.

هم چنین در آغاز برخی اشعار ، گاهی نوشته های دربارۀ انگیزۀ سرودن آن شعر آمده است که بسیاری از آن ها به تجربه های فردی شاعران اشاره دارد.

***

سخنم را با بیان این نکتۀ بدیهی تمام می کنم که؛ جملاتی نظیر " ما که می دانیم" و "همان طور که می دانید" جایگزین مناسبی برای مطالعه و تحقیق و شناخت علمی نیست، اگر چه ممکن است در محافل و نشریات ادبی بسیار به کار آید و خوشایند مخاطبان تازه کار و کم تجربه باشد و مراتب دانش و احاطۀ گوینده را به رخ دیگران بکشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:0  توسط اسماعیل امینی  | 
 

 

"ما که می دانیم" و جمله هایی نظیر آن ، سالیانی است که در نوشته ها و مباحث ادبی و گفت و گوهای محافل شعری رایج شده است. این جمله های جادویی جایگزین استدلال و تحقیق و تجربه است.

" ما که می دانیم" گوینده را در موضع حقانیت و دانای کل قرار می دهد و مخاطب معمولی را مرعوب، مسحور و تسلیم می کند. زیرا او تصور می کند که احکام پیوسته به این جملۀ سحرانگیز قطعی، است و همگان از آن خبر دارند و تنها اوست که آن را نمی داند.

در روزگار سیطرۀ فلسفه بر دانش تجربی ، بسیاری از احکام و باورها بدون  آزمون تجربی ، فراگیر می شدند؛ مثلا این باور که پارچۀ کتان در نور مهتاب می پوسد، یا این حکم که اجسام سنگین ،سریع تر از اجسام سبک سقوط می کنند، یا مثلا مروارید از قطرۀ باران درست می شود.

اقتدار فلسفۀ پیوسته به اعتقادات ،چنان تقدس داشت که کسی در پی تجربه و آزمون دربارۀ این احکام نبود. و به همان "ماکه می دانیم" و " همان طور که می دانید" دل خوش        می داشت .

اینک با این شگفتی رویارو شده ایم که دل دادگان به رهاوردهای فلسفی مدرن، با آن که نادرستی این شیوۀ حکم اندازی بدون استدلال و آزمون را می دانند اما دست کم در هنگام داوری دربارۀ پیشینۀ شعر ایران از همین شیوه استفاده می کنند.

در این نوشته برخی از این احکام فلسفی مومنان به آیین مدرن ! را دربارۀ پیشینۀ شعر ایران بازمی خوانیم.

1- می فرمایند: درشعر پیشینیان ، معشوق واقعی وجود ندارد و تمام شعرهای عاشقانه، از معشوقی خیالی و تکراری حرف می زنند، زیرا در آن روزگار ،زنان در پس پرده ها بوده اند و شاعر ، چون زن و معشوق را نمی دیده ناگزیر از تخیلات خود برای وصف معشوق استفاده می کرده است.

اما امروز که زنان در اجتماع هستند و معشوق در دسترس است، شعر عاشقانه ، ازواقعیت و تجربه های شخصی شاعر سخن می گوید.

عرض می شود:  به تذکره ها و کتاب های تاریخ ادبیات نگاه کنید و ببینید که چه تعداد شعر عاشقانه شخصی با بیان مشخصات و حتی نام معشوق سروده شده است.

در دسترس بودن و نبودن معشوق نیز به موضوع حضور در اجتماع ربطی ندارد ، این نکته ای است که به آرزوهای کمال جویانۀ انسان به ویژه انسان عاشق و شاعر مرتبط است که مصداقی برای آن تصوری که از معشوق آرمانی دارد، در عالم واقع نمی یابد این است که در شعرش آن را می آفریند.

به این دو نمونه از شعر امروز دربارۀ همین نکته بنگرید:

پیکر تراش پیرم و با تیشۀ خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام           (نادر نادر پور)

 

نه وصل ممکن نیست/همیشه فاصله ای هست/               ( سهراب سپهری)

 

2-  می فرمایند : شعر گذشته ، متقارن است و دو مصراع در یک بیت ، نشانگر نگاه سنتی به جهان است که ، دوگانه هایی چون خیر و شر، نور و تاریکی ، خدا و شیطان ، در آن وجود دارد. در جهان به هم ریختۀ امروز جایی برای این تقارن و توازن نیست و شعر سپید ، با این به هم ریختگی جهان امروز سازگاری دارد.

 

عرض می شود : آیا در جهان امروز هیچ دوگانه ای وجود ندارد؟ یعنی روز و شب، خیر وشر، سپید وسیاه و تمام دو گانه های دیگر از میان رفته اند؟ آیا قالب هایی مثل خسروانی که از سه مصراع ساخته می شد یا ترانه هایی که مصراع های فرد داشت یا مسمط ها که از بندهایی با سه، چهار، پنج و شش مصراع ساخته می شود اشاره به نگاه سه گانه و چهار گانه  و پنج گانه به جهان دارد؟

اصلا آیا جهان صنعتی و ماشینی امروز منظم تر و متقارن تر است یا جهان طبیعی و روستایی دیروز که گاه حتی میان دو روستای نزدیک به هم اختلاف و تنوع فرهنگی و زبانی فراوان وجود داشت؟

 

3- می فرمایند: شعر گذشته ، آسمانی بود وشاعران به زمین و نیازهای واقعی انسان توجهی نداشتند. اما شعر امروز به زمین آمده است و دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی او حرف می زند.

 

عرض می شود: اگر شعر گذشتگان را بخوانید ، در می یابید که به غیر از تعدادی معدود از شعرهای عرفانی تقلیدی، بقیۀ اشعار و از جمله حتی شعرهای عرفانی، دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی اوست. مثلا در داستان شیخ صنعان که از مشهورترین حکایت های عرفانی است ، ماجرای عشقی واقعی و تجربی بیان می شود، عشقی که نه در عوالم روحانی و مکاشفه ای ، بلکه در کوچه و خیابان و زیر پنجره شکل می گیرد.

برای آسودگی خاطر اهل زمین ، این چند بیت مشهور دربارۀ انسان و نیازهای واقعی و زمینی او از شعر قدیم نقل می شود :

مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود

نبود دندان لا بل چراغ تابان بود

***

چون نای بی نوایم از این نای بی نوا

شادی ندید هیچ کس از نای بی نوا

***

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر

***

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس

عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

***

این بیت اخیر مطلع غزلی است از سعدی ، که مشتاقان توصیف تجربی معشوق واقعی و زمینی می توانند به آن مراجعه کنند.

4- می فرمایند: شعر در گذشته به مثابه اسطوره بوده است. یعنی شاعران ، مدعی بوده اند که شعر را در حالت ناخودآگاه می سرایند و از آسمان هدیه می گیرند. اما امروز ، شعر سرودن جای خود را به شعر نوشتن و شعر ساختن ، سپرده است. یعنی شاعر با آگاهی از نظریه های ادبی و قواعد زبانی و زیباشناسانه به معماری آگاهانۀ کلمات می پردازد.

 

عرض می شود: اگر از میان شعرهای قدیم فقط قالب قصیده را بنگرید ، می بینید که حتی نام آن بر ساختار آگاهانه و قصد شاعر دلالت دارد.چنان که پیکرۀ قصیده نیز چنین است، قصیده با تشبیب و نسیب آغاز می شود، به ابیات گریز وتخلص به نام ولقب ممدوح

می رسد ، وارد مدح می شود و پس از آن به درخواست صله و دعای ممدوح ختم می شود.

در منظومه ها نیز اغلب با ساختار پیش اندیشیده و معماری شده مواجهیم، در منطق الطیر عطار، حدیقۀ سنایی ، مخزن الاسرار نظامی ، بنگرید و ببینید چگونه فصل بندی ها و حکایت های اصلی و فرعی وشاخه های شعر ، نظام منطقی و آگاهانه دارد.

اصلا اصطلاح " شعر ساختن" در روزگار گذشته بسیار رواج داشته است، چنان که در شعرهایی که با استقبال از طرح شعر شاعری دیگر ساخته می شد، به این قصدو تعمد اشاره    می کردند. در کنار این شیوۀ مرسوم ، یعنی شعر ساختن البته شعرهایی هم بوده است که ارتجالا و بدون اندیشه و تمهید قبلی سروده می شد، چنان که غالب سروده های مولانا چنین است.

5- می فرمایند: شعر گذشته "بیت مدار"  است. یعنی شاعر در هر بیت سخنی مستقل دارد چندان که با جا به جایی ابیات و حتی حذف برخی بیت ها هیچ تغییری  در ساختار شعر رخ نمی دهد.

اصلا شعر گذشته ، انسجام عمودی ندارد و تمام همت شاعر متوجه انسجام افقی و ساختن بیت های قوی است و نه یک قطعه شعر منسجم و ساختارمند.

 عرض می شود: بخشی از این سخن درست است و آن هنگامی است که دربارۀ گونه ای از غزل های مبتنی بر ابیات مستقل حرف می زنیم.

اما وقتی به گونه های دیگر غزل از جمله غزل های روایی نگاه کنیم، انسجام عمودی شعرها چنان است که هیچ دستکاری در ترتیب ابیات ممکن نیست. در قالب های دیگر ، مانند دوبیتی ، رباعی ، قصیده ، قطعه ، مسمط ، مثنوی ، ترجیع بند و ترکیب بند، اگر نیک بنگریم، غلبه با اشعاری است که انسجام عمودی دارند و در آن ها تمامی شعر ، یا بندهای آن ، واحد شعری محسوب می شوند و ابیات استقلال چندانی ندارند.

اما اصل سخن این است که این دو شیوه، یعنی استقلال سطرهای شعری و یا پیوستگی آن ها، دو امکان برای شعر است و هیچ یک بر آن دیگری برتری و ترجیح ندارد.

چنان که در آثار شاعران امروز نیز با هر دو شیوه مواجه می شویم و می خوانیم ولذت  می بریم.

 ( ادامۀ این سخن را در مجالی دیگر خواهم نوشت.)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:9  توسط اسماعیل امینی  | 
این غزل را امروز سرودم یعنی سوم اسفند ماه ۱۳۹۰

 

من ایستادم اما فراز قلۀ پست

من ایستادم اما خوشا کسی که نشست

 

من ایستادم این سان صبور و پابرجا

چه بود حاصل صبرم؟ شکست پشتِ شکست

 

ولی صدای شکستِ مرا کسی نشنید

شبیه سنگِ مزاری که در سکوت شکست

 

شکست، سنگ ولی خواب ها نمی شکند

کجاست نالۀ شب زنده دار و نعرۀ مست؟

 

چه سود از وزش باد و موج در مرداب؟

که موجِ وهم ، میان سراب ها هم هست

 

به موج و باد مگر زنده می شود مرداب

که سر به باد سپردند قومِ مرده پرست؟

 

در این خیال که هر قطره می شود دریا

امید، قطره به قطره به یکدگر پیوست

 

به هر چه جاری و پیوسته بود پیوستیم

زمانه ، جاری و پیوسته هر چه بود گسست

 

چه مانده است به جز بادِ سردِ افسوسی

از آن امید و از آن زنده بادها در دست؟

 

به غبطه می گویم: خوش به حال قاصدکی

که رفت بر باد اما به باغ امید نبست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:36  توسط اسماعیل امینی  |